تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش


سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش



کام امیدم بخون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست


کاندرین دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست


آه ، ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد


ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم ،رسد


گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش


قصه بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش


جز تو ام ای مونس شب های تار
در جهان دیگر مرا یاری نماند


زآن همه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی امید دیداری نماند


همدم من، مونس من، شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟


وندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من ، وای بر من،یار کو؟


اندرین زندان من ، امشب شمع من
دست خواهم شستن ازاین زندگی


تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیر های بندگی

۱۳۸٧/۱٠/۳٠ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()

از کرامات شیخ ما همین بس که عسل خورد و گفت شیرین است. تجربه موارد مشابه ایرانی ما رو به این نتیجه می رسونه که (حداقل در ایران) کسی که کار اجرا می کنه باید توی اجرا بمونه و کسی که کار آکادمیک می کنه توی آکادمیش بمونه. البته آدمای خاص هم پیدا می شن که توی هر دو حیطه موفق عمل می کنن، اما مطلب من در مورد یک هموطن معمولیه. همونی که از دستگاه اجراییش پا شده اومده مثلا گروه تشکیل داده، رشته راه انداخته، ولی وقتی چهار تا سوال ازش  میپرسی به سفسطه می افته و آخر سر خودتو می بره زیر سوال. مثلا می پرسی که چرا توی حالت X از متد A استفاده می شه و جواب میده که خب چون حالت X رخ داده باید از متد A استفاده کرد، یه مقدار که پاپیچش بشی یواش یواش همه چیزت میره زیر سوال و در نهایت بدون اینکه جواب سوالت رو گرفته باشی شرمنده خلایق می شی و حسی بهت دست می ده که انگار وسط کلاس، بلا نسبت ..... تازه پایان نامت رو هم باید با همین آقای دکتر ورداری و لا غیر. و این جاست که این جمله توی ذهنت تداعی می شه که دکتر تورو خدا دانشگاه رو ول کن، اگه تدریس نکنی از کلاست کم نمیشه.

۱۳۸٧/۱٠/٢۸ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: دانشگاه

 

دیروز با یکی از همکارا که در مورد مدیتیشن و یوگا و روان شناسی و مذاهب مختلف و امثالهم خیلی خیلی مطالعه کرده و تدریس هم می کنه صحبت می کردم که در نهایت به EQ رسیدیم. واسه من که خیلی موضوع جالبی بود. لذا بد ندونستم که یه مقداری در موردش بنویسم. EQ که بهش هوش هیجانی، هوش اجتماعی یا هوش احساسی هم می گن به توانایی انسان در درک و برقراری ارتباطات عاطفی و احساسی اشاره داره. احتمالا تا به حال افرادی رو دیدید که به نظرتوین میاد IQ پایین تری نسبت به شما دارن ولی انسان های موفقی هستند، برای دیگران مقبول ترند و اگر با همدیگه وارد یک جمع بشید خیلی زودتر از شما مورد اقبال عمومی واقع می شن، حتی خیلی وقت ها با وجود این که توانایی های ذهنی و فنی شما از اون خیلی بیشتره اما اطرافیان روی اون بیشتر حساب می کنن تا شما. خوب اون فرد ه نسبت شما از EQ بیشتری برخورداره. خیلی از روان شناس ها اعتقاد دارن که IQ و EQ یک رابطه عکس باهم دارن، یعنی وقتی IQ بالاست، EQ پائینه. روان شناس ها اعتقاد دارن که فردی که فقط بهره هوشی اون بالاست (یعنی فاقد هوشیاری اجتماعیه) در قلمرو ذهن، چیره دست است، ولی در دنیای واقعی ضعیف است. EQ مجموعه ای از توانایی هاست که انسان رو قادر می سازه کنترل خودش رو بدست بگیره و از هیجانات و احساسات استفاده هوشمندانه کند. دانشمندان اعتقاد دارند که از طریق هوش منطقی می توان به استخدام درآمد، اما تنها از طریق هوش هیجانی است که می توان در شرکتی دوام آورد، رشد کرد و به کسب درآمد و مقام و موقعیت اجتماعی بالا رسید. یه نکته خیلی مهم در مورد EQ اینه که EQ برخلاف IQ که نسبتا ثابت است، می تواند ارتقا پیدا کند، چرا که EQ مجموعه ای از خصوصیات اخلاقی و رفتاری است که با تمرین و ممارست قابل اکتساب هستند.

و در نهایت مؤلفه های هوش هیجانی عبارتند از:

١- درون فردی: شامل خودشکوفایی، استقلال و خودآگاهی عاطفی

٢- بین فردی: همدلی و مسئولیت اجتماعی

٣- سازگاری: شامل توان حل مسائل و آگاهی به واقعیت

۴- مدیریت استرس: شامل کنترل تکانه ها و تحمل فشارها

۵- خلق وخوی: شامل شادکامی و خوش بینی

۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: روان شناسی

واژه نوازش را می توان کلا یک تماس صمیمانه جسمانی دانست. لیکن در عمل ممکن است شکل های متعددی داشته باشد. بسیاری از مردم نوزاد را لفظا نوازش می کنند. دیگران او را در آغوش می گیرند و به نرمی به پشتش می نوازند، در حالی که بعضی ها هم ممکن است به شوخی او را نیشگون بگیرند یا تلنگرش بزنند. با بسط دادن این معنا، نوازش  را می توان اصطاحا هر نوع حرکتی به حساب آورد که در عمل "شناختن" حضور دیگری را تائید می کند. بنابراین، هر نوازش را می توان واحد اساسی عمل اجتماعی نامید. تبادل "نوازش" ها یک رفتار متقابل را تشکیل می دهد که واحد آمیزش اجتماعی است.

                           روان شناسی روابط اجتماعی، اریک برن

۱۳۸٧/۱٠/٢٢ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: روان شناسی

 

برادر چراغ ها را باید روشن کرد.

من از تو برای طلوع، بی تاب ترم.

بگذار این مذهب جادو، در روشنی بمیرد،

تا "مذهب وحی" را ببینیم.

چهره "علی" در روشنایی، زیبا و خدایی است.

به تو و من _ بی مذهب و مذهبی _ هر دو،

علی را در تاریکی نشان داده اند.

۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()

تخته کوبیسم

 

این عکسی که بالا می بینید اوج شاهکار یک استاده که داره سعی می کنه به صورت کاملا خارق العاده یه مبحث کوبیسم رو با کمک تکنیک های کوبیسمی و فراکوبیسمی توی یه دانشگاه کوبیسمی تر به چند تا دانشجوی کوبیسم زده ارائه می کنه. نمی دونم شاید بشه گفت کوبیسم، شاید بشه گفت سورئال،‌شاید ناتورال(با شناختی که از دانشگاهمون داریم)، یا هر چیز دیگه، اصلا خودتون فضا رو تجسم کنید.

ساعت چهار بعدازظهر، کف کلاس آتیش، توی اون پنجره که عکس افتاده روی تخته چند تا کبوتر دارن بغبغو می کنن، مبحث درسی یه چیزی تو مایه های شاهنامه، استاد با یک فعل پنج تا جمله می گه که فعله به هیچ کدوم از جمله ها نمیخوره، نصف بعلاوه یک از دانشجوها خواب، اینم که مستندات تصویری نگارشات جناب استاده.

حالا اسم این سبک تدریس رو (البته ببخشید تحصیل رو) چی بذاریم؟ کوبیسم بهتره یا چلیپا؟ شایدم چلیپای کوبیسمی!

۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: دانشگاه

چند وقتیه که از اوراق قرضه و معامله تاخت و اختیار خرید و فروش و سلف و نرخ بهره تاسررسید اوراق قرضه و ریسک و پیش بینی و کنترل موجودی و برنامه تولید خسته شدم. اگه زیاده وری نکنم باید بگم از هر چیزی که نیاز به مصرف انرژی داره خسته شدم، حتی از باشگاه شنبه شبها. دوست دارم ساعت ها دراز بکشم و به هیچی فکر نکنم، سعی نکنم چیزی بسازم، چون حسم فقط حس خراب کردنه. حتی فیلم هم دیگه نگاه نمیکنم، ده دوازده روز به یکی از دوستام اصرار کردم که بزرگراه گمشده دیوید لینچ رو واسم بیاره، اون وقت چهار روزه که بهم داده اما نتونستم ببینمش. احساس ضعف دارم. حتی دیشب تب کردم، بدن درد، سیر تو آسمونا، وای که چه شبی بود. چندبار فکر کردم که صبح شده. چقدر به موبایلم غر زدم که چرا زنگ نمی زنه تا بیدارم کنه.  فردا باید تا قزوین برم، اصلا حوصله اش رو ندارم، اوراق قرضه و معامله تاخت و اختیار خرید و فروش و سلف و نرخ بهره تاسررسید اوراق قرضه و ریسک و پیش بینی و کنترل موجودی و برنامه تولید، حوصله هیچ کدومشون رو ندارم

۱۳۸٧/۱٠/۱۱ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

 

 

۱۳۸٧/۱٠/۱۱ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

این متن رو امروز یکی از دوستان برام فرستاد. با توجه به اوضاع موجود و علاقه ام به دکتر خیلی به دل نشست.


ای خدای کعبه

این مردمی را که همه عمر،صبح و شام در جهان ، رو به خانه تو دارند

                              رو به خانه تو می زیند و رو به خانه تو می میرند

این مردمی را که بر گرد خانه ابراهیم تو طواف می کنند،

                              قربانی جهل شرک ودر بند جور نمرود مپسند...

ای خداوند

آنان که به آیات تو کفر می ورزند و پیامبران تو را به ناحق می کشند ونیز مردانی را که از مردم برخواسته و به عدالت و برابری می خوانند نابود می کنند،

                                                                بر جهان مسلطند...

 و تو ای محمد

     پیامبر بیداری و آزادی و قدرت

                             در خانه تو حریقی دامن گستر در گرفته است

و بر سرزمین تو سیلی بنیان کن از غرب تاختن آورده است

و خانواده تو دیریست که در بستر سیاه ذلت به خواب رفته اند

                                                               بر سرشان فریاد زن

                                                                     قم فانذر...

                                                                   بیدارشان کن

و تو ای علی،  ای شیر،  مرد خدا و مردم

                                 رب النوع عشق و شمشیر

ما شایستگی شناخت تو را از دست داده ایم

                                 شناخت تو را از مغز های ما برده اند...

اما عشق تو را علی رغم روزگار، در عمق وجدان خویش ، در پس پرده های دل خویش ، همچنان مشتعل نگه داشته ایم

تو ستمی را بریک زن یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی

و اکنون مسلمانان را بر ذمه یهود ببین

                                    و ببین که بر آنان چه می گذرد

ای صاحب آن بازو که یک ضربه اش از عبادت دو جهان برتر است

                                                          ضربه ای دیگر...

۱۳۸٧/۱٠/۱٠ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم، هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.


ادامه مطلب
۱۳۸٧/۱٠/٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()

 

یادم  باشد....

یادم  باشد  حرفی  نزنم  که  به  کسی  بر  بخورد

نگاهی  نکنم  که  دل  کسی  بلرزد 

خطی  ننویسم  که  آزار  دهد  کسی  را 

یادم  باشد  که  روز  و  روزگار  خوش  است 

وتنها  دل  ما  دل  نیست 

یادم  باشد  جواب  کین  را  با  کمتر  از  مهر  و  جواب 

دو  رنگی  را  با  کمتر  از  صداقت  ندهم 

یادم  باشد  باید  در  برابر  فریادها  سکوت  کنم 

و  برای  سیاهی  ها  نور  بپاشم 

یادم  باشد  از  چشمه  درسِخروش  بگیرم 

و  از  آسمان  درسِ    پاک  زیستن 

یادم  باشد  سنگ  خیلی  تنهاست  ...

یادم  باشد  باید  با  سنگ  هم  لطیف  رفتار  کنم  مبادا    دل  تنگش  بشکند 

یادم  باشد  برای  درس  گرفتن  و  درس  دادن  به  دنیا  آمده  ام  ...  نه  برای  تکرار 

اشتباهات  گذشتگان 

یادم  باشد  زندگی  را  دوست  دارم 

یادم  باشد  هر  گاه  ارزش  زندگی  یادم  رفت  در  چشمان  حیوان    بی  زبانی    که  به  سوی 

 

قربانگاه  می  رود  زل  بزنم  تا  به  مفهوم  بودن  پی  ببرم 

یادم  باشد  می  توان  با  گوش  سپردن  به  آواز  شبانه  ی  دوره  گردی  که  از  سازش 

عشق  می  بارد  به  اسرار  عشق  پی  برد    و  زنده  شد 

یادم  باشد  معجزه  قاصدکها  را  باور  داشته  باشم 

یادم  باشد  گره  تنهایی  و  دلتنگی  هر  کس  فقط  به  دست  دل  خودش  باز  می  شود 

یادم  باشد  هیچگاه  لرزیدن  دلم  را  پنهان  نکنم  تا  تنها  نمانم 

یادم  باشد  هیچگاه  از  راستی  نترسم  و  نترسانم 

یادم  باشد  از  بچه  ها  میتوان  خیلی  چیزها  آموخت   

یادم  باشد  پاکی  کودکیم  را  از  دست  ندهم    

یادم  باشد  زمان  بهترین  استاد    است 

یادم  باشد  قبل  از  هر  کار  با  انگشت    به  پیشانیم  بزنم  تا  بعدا  با  مشت  برفرقم  نکوبم 

یادم  باشد  با  کسی  آنقدر  صمیمی  نشوم  شاید  روزی  دشمنم  شود 

یادم  باشد  با  کسی  دشمنی  نکنم  شاید  روزی  دوستم  شود 

یادم  باشد  قلب  کسی  را  نشکنم 

یادم  باشد  زندگی  ارزش  غصه  خوردن  ندارد

یادم  باشد  پلهای  پشت  سرم  را  ویران  نکنم

یادم  باشد  امید  کسی  را  از  او  نگیرم  شاید  تنها  چیزیست  که  دارد 

 

۱۳۸٧/۱٠/۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: یادم باشد