چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم،
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند دوستان، لالم.

 

نمی دونم چرا این تیکه از غزل بهمنی، چند روزه که روی زبونم افتاده، بی دلیل بی دلیل، اصلا هم به حال و هوام نمی خوره. فقط می خوام نظرمو دربارش بگم. به نظرم تونسته خیلی زیبا یک سکوت رو که از خروش گذشتش خسته است، یعنی خسته اش کردند و به انزوا رفته، به تصویر بکشه.

۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()

نمی گردانمت در برج ابریشم

نمی رقصانمت بر صحنه های عاج

شب پائیز می لرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد

سحر با لحظه های دیر مانش می کشاند انتظار صبح را در خویش.

دو کودک بر جلو خان کدامین خانه آیا خواب آتش می کندشان گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟

صد کودک به نمناک کدامین کوی؟

نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ

نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ئی ناچیز:  

حباب خنده ئی بی رنگ می ترکد به شب گرییدن پائیز اگر در جویبار تنگ،

و گر عشقی کزو امید با من نیست

درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم  

دو کودک بر جلو خان سرائی خفته اند اکنون

سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.

نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه ئی بی پای

نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام:

 

اگر خواب آور ست آهنگ بارانی که می بارد به بام تو

و گر انگیزه عشق است رقص شعله آتش به دیوار اتاق من

 

اگر در جویبار خرد، می بندد حباب از قطره های سرد

و گر در کوچه می خواند به شوری عابر شبگرد

 

دو کودک بر جلو خان کدامین خانه با رؤیا آتش می کند تن گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟

صد کودک به نمناک کدامین کوی؟

نمی گردانمت بر پهنه های آرزوئی دور

نمی رقصانمت در دودناک عنبر امید:

 

میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاکستر سحر هر چند،

دو کودک بر جلو خان سرائی مرده اند اکنون

سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.

۱۳۸٧/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: احمد شاملو

گر بدین سان زیست باید پست 

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

از بلند کاج کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

چه مرثیه دردناکی است زندگی.

زندگی کردن مثل نوشتنه،‌ یا شاید مثل نوشته شدن. این بستگی به خود آدم داره. وقتی به نوشتن فکر می کنی،‌ نوشتن خوبه یه نوشته خوب، می بینی که قلم و کاغذ چه قدر قشنگ با هم زندگی می کنن، چه قدر قشنگ همدیگه رو کامل می کنن، فکر کنم قلم توی دلش می گه کاش اونقدر جوهر داشتم که تا ابد می نوشتم و کاغذ همین آرزو رو واسه خط هاش می کنه.اما وقتی یکیشون تموم شد یا حتی نویسنده خسته شد، از اون ارتباط فقط یه سری نشونه و حرف و کلمه و جمله می مونه و اون یکی با این ها تنها. و این چقدر سخته. چقدر سخته که از امروز بدونی یه روزی همه اون کسایی رو که بهشون عادت کردی باید ترک کنی، یا حتی از اون سخت تر وقتیه که بدونی روزی کسی که این همه بهش دل بستی (ناگزیر) ترکت می کنه. نمی دونم چی شد که دیشب اینها به ذهنم رسید، به ذهنم رسید که چقدر دردناکه به ته خط و صفحه و کپسول بدون جوهر رسیدن. مثل یه مرثیه است، یه مرثیه دردناک، زندگی رو می گم، چه مرثیه دردناکیه زندگی، نقطه سر خط

۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بو دم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: