شکار روباه

باریک اله علی مردان خان.

اسب کهر.

سینه فراخ و پاهای بلند.

وعده هایی که سر سفره نیامد.

صدای بلند شلیک گلوله.

عوضش زنده اید و می تونید آرزو کنید.

هیچ وقت مردم بالا سری شان را که بر او حکم میراند دوست ندارند.

خروس اخته توی سبد.

آرزو چیزیه که می خوایش ولی بهش نمی رسی.

با اون چی کار داری احمق؟ من اینجام، از من بنویس.

گریه واسه کسی که مرده فایده نداره.

یادتون باشد هر چیزی بهتر از مردنه.

صدای خش دار آغامحمد خان.

تیکه های هومن برق نورد و علی سلیمانی.

بازی فوق العاده سیامک صفری، پانته آ بهرام، افشین هاشمی و هومن برق نورد.

دیالوگ های محشر.             

این ها همه باعث شد که جمعه شب دو ساعت و اندی مسحور بشم. نمی خوام همچین شاهکاری رو نقد کنم چون اصلا این کاره نیستم، خیلی خوشحالم که اولین تجربه تئاترم رو با شکار روباه داشتم. به جرات می گم که تا آخر نمایش چشم از پرده بر نداشتم. اگر اجراش ادامه داشت حتما یه بار دیگه می رفتم. دکتر رفیعی واقعا گل کاشته بود.همه چیز خوب بود، دیالوگ ها و  مونولوگ های خوب، بازی های تاثیر گذار، طراحی صحنه پر معنی، استفاده درست و بجا از موسیقی و تفنگ! همه این ها رو تالار وحدت که اضافه کنی، نتیجه میشه یک شب به یادماندنی.

 شکار روباه

 

 

۱۳۸٧/۱٢/٢٦ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

نمیدونم چرا یه روز که می خوای مثل بچه آدم، با وقار و جنتلمن مآبانه بری سر کار، کارتو کنی، برگردی خونه، مدام بهت گیر می دن که چته؟ مشکلت چیه؟ چرا ناراحتی؟ مهندس امروز دپیا! چیزی شده؟ نگرانتما! .....

بابا به خدا، به خدا الآن دقیقا مثل یه آدم عادی ام. سنگین و محجب و با وقار! این قدر گیر ندین، یواش یواش واقعا یه چیزیم می شه ها!

۱۳۸٧/۱٢/٢۱ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

بیشتر ما با این ندا بزرگ شدیم: دوستت دارم اگر... دوستت دارم اگر، اگر ... دوستت دارم اگر نمره های کارنامه ات خوب باشد. دوستت دارم اگر دبیرستان را تمام کنی. اوه، چقدر دوست دارم مردم بگویند پسرش دکتر شده. و بدین ترتیب، ما عملا بتدریج باورمان می شود که می توانیم با رفتار خوب محبت بخریم، یا جایزه بگیریم، یا هر چیز دیگری را بدست آوریم. بعد هم با کسی ازدواج می کنیم که می گوید:"دوستت دارم اگر فلان چیز را برایم بخری." اگر ما بتوانیم کودکان خود و نسل آینده را با محبت بدون قید و شرط و با انظباطی محکم و یکنواخت و بدون تنبیه بزرگ کنیم، این کودکان هرگز از زندگی یا مرگ نخواهند ترسید و دیگر لازم نیست بنشینیم کتابهایی درباره مرگ و مردن بنویسیم.  تامس هریس

۱۳۸٧/۱٢/۱٤ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: روان شناسی

ایستاده از وسط به چپ و راست:

 خودم (کارشناس زنجیره تامین شرکت تولیدی تاراذوب) - رضایا (کارشناس اسبق ساخت شرکت تولیدی تاراذوب و سرپرست امروز یکی از کارگاه های مپنا) - بابک (جانشین امروز رضایا)

 

۱۳۸٧/۱٢/۱٢ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: شرکت

در راستای افزایش بازدهی در شرکت و حصول به تولید ناب و چابک و نظر به اینکه تمامی زیرساخت ها، تجهیزات و برنامه ها بر محمل نیروی انسانی است که به تولید منجر می گردند، باید این چند روز تعطیلی رو تا پاسی از عصر در شرکت بگذرانیم. سرویس ایاب و ذهاب نیز جهت خدمت رسانی به عموم عزاداران، از محل ایستگاه فراهم می باشد. برای آن شرکت چابکی و برای کارکنان صبر آرزومندیم.

۱۳۸٧/۱٢/٥ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: شرکت
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود       وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر       آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه       کز دست غم خلاص من آن جا مگرشود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان       باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو       لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من       آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب       یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی       مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست       سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست       دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

۱۳۸٧/۱٢/٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: حافظ

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنی همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

نی! می غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی؟

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

بگذاشتی­ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می دارد دوست

دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دلشکستگی بر در او

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه­ای بس باشد

مدهوش تو را ترانه­ای بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا؟

ما را سر تازیانه­ای بس باشد

۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

نغمه نیستم که بخوانی

قصه نیستم که بگویی

من درد مشترکم!

مرا فریاد کن!

۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: احمد شاملو