متن زیر به قلم ابراهیم زاهدی مطلق، دقیقا همان است که دیشب درخلال (توفیق اجباری) مشاهده برنامه نود به ذهنم رسید.

1 - لنگستون هیوز (شاعر و نویسنده آمریکایی) داستان کوتاهی دارد به نام salvation (رستگاری)؛ که در آن یک نوجوان مسیحی  توسط عمه‌اش در مراسم احیای کلیسا شرکت می‌کند تا به جمع مسیحیان واقعی بپیوندد. جناب کشیش در آن مراسم به او و چند نوجوان دیگر که مثل او آمده‌اند، می‌گوید: شما بره‌های کوچولو به زودی نوری در دل تان روشن می‌شود و مسیح را می‌بینید تا به رستگاری برسید. سپس از آنها می‌خواهد که هر کدام مسیح را دیدند، از جای‌شان بلند شده و به طرف کشیش بروند.

بچه‌ها یکی یکی– دیده یا ندیده- هرکدام به فاصله چند دقیقه، بلند شده به سمت کشیش می‌روند  اما قهرمان داستان از جایش تکان نمی‌خورد چرا که احساس می‌کند هنوز مسیح را ندیده است. کشیش هر لحظه و مدام او را می‌خواند و تلقین می‌کند که داری مسیح را می‌بینی و عمه‌اش هم از سوی دیگر به او می‌گویدکه زود باش و مراسم را به تأخیر نینداز! بچه‌ها همه رفته‌اند. سرانجام نوجوان داستان با اکراه از جای خود بلند می‌شود و با اعلام و اعتراف به اینکه مسیح را دیده و نوری در دلش جاری شده، به سمت کشیش می‌رود.

در ادامه و در شب همان روز وقتی به رختخوابش می‌رود، گریه می‌کند و به عمه اش که علت گریه را می‌پرسد، می‌گوید «من هرگز مسیح را ندیدم و او پیش من نیامد. من به همه دروغ گفتم و کلیسا را دست انداختم. من در آن جا رستگار نشدم.»

2 – در برنامه نود دوشنبه شب از دروازه‌بان پیش تاخته و خارج شده از محوطه هجده قدم استقلال، سوال کردند که آیا با دستت به توپ زدی؟ با قاطعیت جواب داد: «اصلا، دست من اصلا به توپ نخورد.» این حرف را چنان با قاطعیت گفت که تردیدی باقی نماند راست می‌گوید اما وقتی فیلم بازی پخش شد، متوجه شدیم که به چه سادگی می‌شود دروغ گفت؛ به همان سادگی که می‌شد در کلیسا حضرت مسیح را دید و همه را دست انداخت. بازخورد مسأله در رختخوابش هم بماند پیش خود دروغگو.

همین اتفاق را یک بار دیگر درباره امیرآبادی دیدیم و فیلم همان بازی و حرکتی که باید منجر به پنالتی برای راه‌آهنی‌ها می‌شد اما داور بازی ندید و اعلام نکرد. امیرآبادی هم رسما گفت که پیراهن بازیکن حریف (بهادر عبدی) را نکشیده است. فیلم بازی اما این بار هم درست یادآور رفتار قهرمان داستان لنگستون هیوز بود که باید ادامه کار را به خلوت و تنهایی حواله کرد و احتمالاً رستگاری در همان جا!

3 - علاوه بر اینها، برنامه نود 2 اتفاق دیگر هم داشت که بدتر از ماجرای کلیسا و قهرمان لنگستون هیوز بود؛ اولی این طور بود که جناب خلعتبری در مقابل سوال خبرنگار که پرسید: آیا واقعاً بازیکن تراکتورسازی روی شما پنالتی کرد؟ جواب داد: یک کمی به من خورد! اما به نظرم چیز مهمی نبود. ولی من زرنگی کردم و خودم را روی زمین انداختم و... یک پنالتی و یک گل به نفع ذوب آهن و... همین زرنگی (!!) را یک بار دیگر در بازی دیگری در همان برنامه 90 دیدیم و معنی زرنگی را هم فهمیدیم.

4 – سال‌ها پیش از این، شاید بیش از 30 سال پیش بود که یک بازیکن از یکی از تیم‌های جوانان این کشور در ورزشگاه شهید شیرودی (امجدیه) روی مهاجم حریف خطای بد مرتکب شد؛ یکی از آن مربیان واقعی که آن روزها سمت مربیگری آن تیم جوانان را داشت، کنار زمین آمد و چنان نعره‌ای زد به سر بازیکن‌اش و تهدید به اینکه «سزای تو را در رختکن می‌دهم.» وقتی نیمه اول بازی تمام شد، آن بازیکن وسط زمین نشست و جرات نمی‌کرد از زمین به رختکن برود. (در آن سال‌ها هنوز اروپایی‌ها فیرپلی را اختراع نکرده بودند و ما در کشور خودمان به رسوم مردانگی و جوانمردی خودمان عمل می‌کردیم. برای مربیان ما هم گل زدن به هر قیمت معنی نداشت و اغلب به فکر تربیت جوان‌ها بودند برای تیم ملی کشور. نه یارکشی برای جنگیدن در لیگ و... احیانا بعضی‌ها هم که... به مسأله قراردادها ان‌شاءا... ربطی نداشته باشد.)

5 - به قول علی دایی «یه نفر به من هم بگه فیرپلی یعنی چه ؟»

6 - یه نفر: فیرپلی یعنی اینکه هر وقت فهمیدی کسی حواس‌اش نیست، دروغت را بگو و هر وقت فهمیدی جناب کشیش متوجه است، بگو که دیده‌ای! حتی حضرت مسیح را. رختخواب را هم برای اعتراف گذاشته‌اند دیگه.

۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

 

۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

برای بقا در محیط سیاسی یا باید در اردوگاه شیران باشی یا اردوگاه روباهان. اگر این وسط باشی خورده می شوی.

شبه روشنفکران ما شنا گران قابلی هستند که اگر آب گیرشان بیاید دیکتاتور های خوبی می شوند.

قطار تا حرکت نکند سنگش نمی زنند.

 

۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: