امروز به علتی ترانه ی فوق العاده منو ببخش مرحوم عبدالهی عزیز رو گوش دادم، این متن رو که چندی پیش توی آفتاب خونده بودم یادم اومد، جالبه؛

ابن‌سینا، عشق را یک حالت روانی همراه با عوارض جسمانی می‌داند. شگفت‌انگیز این است که او در نمط نهم «اشارات» که به عرفان اختصاص دارد، به عشق اشاره‌ای نمی‌کند، بلکه در کتاب «قانون» که درباره طب است، به بیماری عشق و راه‌های تشخیص و علاج آن اشاره می‌کند.

۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

دوست و همکار عزیز، یه سررسید ارزش نداره ها، من گلایه ام از یواشکی دادنش به بعضی هاست، خوب آدم بهش بر می خوره، حالم بیشتر وقتی به هم می خوره که وسط ماجرا من برسم و شما هول کنی و خیلی ضایع بخوای مساله رو قایم کنی (به جای این که با یه رویکرد مثبت این کار رو کنی). خب یهو بگو دوستیمون ظاهریه، مصلحتیه. مطمئنا مختارم که در روابطم مصالح روحی و شخصی ام رو در نظر بگیرم، نه به خاطر سررسیدا.

۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

1-  (روز آغازین) محل دفتر +10

- سلام خانم واسه تعویض کارت معافیت سربازی مزاحمتون شدم.

- مسئولش نیست، شنبه تا چهارشنبه 8 تا 2 و پنجشنبه 8 تا 1.

- چه مدارکی لازم داره؟

- از مسئولش باید بپرسید.

- حداقل شماره تماس اینجا رو بدید.

2- (روزی دیگر) محل شرکت

تماس های مکرر با دفتر و عدم پاسخگویی از اون طرف خط

3- (روزی دیگر) محل دفتر +10

- سلام خانم، بابت تعویض کارت معافیت مزاحم شدم.

- این مدارک رو همراه دارید؟

    (اصل کارت معافیت، دو قطعه عکس 3*4 رنگی یا سیاه سفید، اصل و کپی آخرین مدرک تحصیلی، اصل و کپی شناسنامه و کارت ملی، فیش واریزی به حساب...)

- نه خیر، تهیه می کنم و خدمت می رسم.

4- (همان روز) بانک جهت واریز فیش

5- (روزی دیگر) محل دفتر +10

- سلام خانم، بابت تعویض کارت معافیت مزاحم شدم.

- شنبه صبح تشریف بیارید.

- ولی شما که فرمودید تا ساعت 1 تشریف دارید، الان تازه 12 و ربعه.

- خب حالا، این مدارک رو همراه دارید؟

  (اصل .....)

- بله، تمام مدارک رو آوردم.

- عکستون که با ریش پرفسوریه.

- ایرادش چیه؟ من عمدتا این مدلیم.

- نظام وظیفه قبول نمی کنه. آقا یا باید ریش داشته باشی یا نداشته باشی.

- عکس فوری قبول می کنید الان بگیرم بیارم.

- خیر.

6- (همان روز) عکاسی

- رنگی بزنم یا سیاه سفید.

- واسه نظام وظیفه می خوام. گفتن رنگی یا سیاه سفید.

- رنگی قشنگتره، رنگی می زنم.6 تا کافیه.

- ممنون، زیاد هم هست.

7- (روزی دیگر) محل ذفتر +10

- سلام خانم، بابت تعویض کارت معافیت مزاحم شدم.

- مسئولش رفته.

- ولی هنوز که تا آخر وقت مونده.

-کار داشت رفت.

8- (همان روز) یک دفتر دیگه

- سلام آقا (!)، بابت تعویض کارت معافیت مزاحم شدم.

- سیستم قطعه، شنبه بیا.

- آخه من که علاف نیستم.منتظر می مونم تا وصل شه.

- امروز دیگه وصل نمیشه. برو چهار راه گلزار شاید اونجا وصل باشه.

- نمیشه من مدارک رو بذارم، شما بزنید، بعدا من بیام ببرم؟

- خیر

9- (همان روز) دفتر +10 چهار راه گلزار

- سلام خانم، بابت تعویض کارت معافیت مزاحم شدم. سیستم وصله؟

- بله، مدارک همراهتونه؟

- بله، بفرمائید.

- آقا شرمنده امروز بخشنامه کردن که عکس باید سیاه سفید باشه.

- ولی همکارتون گفتن فرقی نداره.

- می دونم، امروز بخشنامه کردن، ایناها اینم نامش.

- ممنون.

و این داستان واقعی همچنان ادامه دارد.

۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

1- جالب که امروز همه از من (در واقع همه از هم) می پرسیدن که رأی دادی یا نه؟ و پاسخ همه نه بود ولی آره آقا ما دادیم. دادیم و از دادن خود دلشادیم. ما یکنفر رو قبلا کارمندش بودیم و قبولش هم داشتیم و خوشبتانه هم رأی آورد. شما را چه؟

2- چهار شنبه تموم شد و  پنج شنبه آغازیدن گرفت، این یعنی نرگس خانم یک سال از همسفر شدنش با گردش این کره خاکی به دور خورشید گذشت. ما هم به همین مناسبت به مدت چند ساعت هرچی حرکات (البته فرهنگی و شرعی) از بر بودیم از خودمان در کردیم و هرچی در دسترس بود (البته باز هم فرهنگی و شرعی)  دادیم ملت خوردند. فکر کنم یک سال و نیمی (بعد از درگذشت پسر دایی های عزیز، بهزاد و جلیل) بود که فامیل فقط توی چند تا مراسم عزاداری دور هم جمع شده بودن، این نقصان از طرفی و از طرف دیگر شدت محبوبیت این کوچولوی یکساله موجب شد فک و فامیل بترکونن. احساس می کنم نرگس با اومدنش زندگی همه رو تحت تاثیر قرار داد و نشونش این که حاضر شدن واسه تولدش چندصد کیلومتر راه رو دو روزه بیان و برگردن.

فیلم جشن رو که دیروز می دیدم یهو همین جوری الکی به ذهنم رسید که زمانی می رسه که نرگس این فیلم رو به کوچولوی خودش نشون بده و واسش توضیح بده که این فلانی بود، این فلانی بود و این فلانی، خدا رحمتشون کنه.

۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

ابراهیم رضاپور نامی در کرج متمایل گردیدند جهت وکالت در خانه ملت. از احوالات روحیات ایشان همین بس که در بنری در محل میتینگ تبلیغاتی به خط درشت مرقوم فرموده اند که مهندس ابرهیم به قربانگاه می رود، مهندس جان بپا یه وقت نبُرَنِش به خطا حلقومت را.

۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

یه زمانی یادمه یکی از بستگان داشت میومد کرج.

دختر و پسرش تو سن و سال ما بودن.

آی که چه بلوایی راه انداخته بودن که ما نمیتونیم بیایم و دوستامون چی می شن و ما نمیایم تو غربت (حالا خوبه ما بودیم) و از این حرفا.

حتی یادمه واسه اسباب کشی که نیومدن هیچ تا یه مدت هم مونده بودن همونجا.

هیچ حال نکردم، راستش به سخره هم گرفتم. آخه از بوی لجن و شرجی هوا و عدم امکانات نمی تونستند دل بکنن؟

اما امروز خودم دچارش شدم.

به خاطر یه موقعیت کاری بهتر احتمالا مجبور به کوچ بشم، به زادگاهم بعد از نزدیک دو دهه.

به روم نمیارم ولی دل کندن از شهری که ده 15 سال توش زندگی کردی و مهمترین قسمت زندگیت رو توش گذروندی سخته. زندگی توی یه محیط جدید حتی اگه زادگاهت باشه مثل یه شروع دوباره از نقطه صفر واسه برقرار کردن ارتباطات اجتماعی.

نکته مثبتش اینه که دوستان مجازیت رو حفظ می کنی.

یعنی اینرسی بهم ثابت شد.

دوستت دارم کرج.

۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

سوژه واسه نالیدن و غر زدن زیاد هست اما نمی نالم آخه از اون طرف بهونه واسه بالیدن هم زیاد هست اما نمی بالم. به خاطر همینه که سعی می کنم یا ننویسم یا اگه می نویسم وقایع الاتفاقیه بنویسم. مثل الان که گیج و منگم، نمی دونم این همساده قلیون می کشه یا هرچی، هرچی هست بد کوفتیه.

(ادامه این متن شامل مفاهیم و مضامین غیر فرهنگی و حتی ضد فرهنگی می باشد)

کافیه که گرما رو بهش برسونه تا بوش در بیاد، اونوقته که بو از خلل و فرج ساختمون رد میشه و از چیز ما میاد تو و میره تو چیز ما و تاثیرش رو روی روح و روان ما میذاره. ما هم که سست و کم جنبه و بی تجربه، خداییش میز و صندلی جلوی چشمم کج و معوج می شن. این کوفتی از دور که این طور باشه ببین از نزدیک چی کارت بکنه. مردم چه تجربیاتی دارن و ما نداریم، آقا چرا راه دور؟ همین حمید خودمون، زیر 10 ساله که سنش دو رقمی شده، اونوقت. استغفرالله نگم بهتره، اشاعه منکر و یه چیزای فلانی از ریشه فحش می شه. آخ اینجوری که این همساده داره ادامه می ده یواش یواش قوزک چشام دارن هوس یه لیوان قورباغه می کنن، اونم تگری با یه عالمه یخ! خب ادامه می دیم، این چیزایی که این جوونا تو این سن و سال تجربه می کنن رو حتی اون موقع ها اسمش رو هم نمیدونستیم، اون موقع که چه عرض کنم تو این سن هم تجربه نکردیم. زمان ما تابستونا بچه ها یه سینی میذاشتن رو سرشون و خنجرواری می فروختن یا روی یه کارتن دم در فرفره می فروختن یا می رفتن میکانیکی یا اگه دنبال پول نبودن و میخواستن یه حالی بکنن بادبادک هوا می کردن. حالا به جا سینی، ژوژمان رو سرشون دایر می کنن و به جای فرفره، صبح تا شب با همراشون وروره راه میندازن یا با ماشین بابا تو خیابون دنبال تنوع جنس می گردن و اگه فرصتی دست بده به جای بادبادک یه چیز دیگه رو استغفرالله. هرچی می خوام نگم این همساده نمیذاره. البته یه اشراکاتی هم هستا، مثلا تو دوران دبیرستان تا مدرسه رو پیاده گز می کردیم تا با پول تو جیبیامون بتونیم روزنامه بخریم، امروز هم می بینم بچه ها گاهی از این دست پیاده روی ها می کنن، فقط چراییش فرق می کنه. ما هنوز درس رو تموم نکرده رفتیم سر کار، حالا به استاد می گی برنامت واسه بعد از خدمت چیه؟ میگه کارت رو گرفتم اول یه هفته می رم دبی چیز (حال) کنم، بعدشم ببینیم چی پیش میاد. یادش به خیر اولین جایی که رفتم سر کار، حقوقم فقط کفاف هزینه رفت و آمدم رو می داد. اون وقت ها که ما تازه رفته بودیم دانشگاه یادمه که دخترا و پسرا اصلا دو نوع مخلوق بیگانه بودن انگار، حالا درست یادم نیست ما آدم بودیم و دخترا چیز یا برعکس، مهم هم نیست، مهم اینه که یادمه واسه هم خطرناک بودیم. عمق این خطر رو هم ما به صورت فطری می دونستیم هم عزیزان محترم حراست بهش واقف بودن. حالا چی؟ برگشته تو فیسبوکش نظر سنجی گذاشته که ببینه آیا واسه دوستانش مهم هست که همسرشون قبل از ازدواج تجربه چیز داشته یا نه؟ استغفرالله آدم اونجاش چیز میشه باد می کنه. به هرحال رگ آدم هم یه ظرفیتی داره دیگه.ظرفیت هرکسی که مثل این همساده ما نیست. می ترسم اون ادامه بده و من هم ادامه بدم و هی بدیم و بدیم و نهایتا وبلاگم خواننده هاش رو از دست بده.

بعضی وقتا وقتی تغییرات رو می بینم نگران می شم، چون همون که من رو تربیت کرده داره این رو هم تربیت می کنه. اون جاست که به تاثیر مربی تو این مقوله شک می کنم و نگران می شم، نگران آینده.

پانوشت 1: سعی کردم نق نزنم، ولی نشد.

پانوشت 2: این متن رو حتی یکبار هم برنگشتم بخونم.

۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

1- wicker man- پریشب دیدم- سراسر اعصاب خردکنی- تا آخرین لحظه (تیتراژ پایانی) منتظر بودم نقش اول یه غلطی بکنه که نکرد- بعضی وقتها هماینطوری میشه دیگه- اصولا صفای سینمای تعلیق در همینه.

2- دیشب دیدم- از سیما- مزد ترس (2) یا همون بازی با مرگ- بعد از 15،16 سال- و باز هم نوستالژی- حمید تمجیدی که شنیدم رفته از مملکت به کانادا- یادش خوش.

۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: