بوی باران ، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
فریدون مشیری
۱۳٩۱/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:
مکتب عشق ... احادیث و روایت دارد:
"که دل آزاری و آشوب، ... نهایت دارد! "
انتهای سفر عشق، ... همینجاست! که دل،
عرض شرمندگی و ... قصد شکایت دارد
شکوه ها، ... از تو و از درد جگرسوز من و،
دل بی ذوق و سر، سر به هوایت دارد
"سرپناه" از پس این قافیه ها می جویم
از دو چشم تو که سودای جنایت دارد
می روم ، می روم، از شهر تو، هر چند هنوز
دل، هزاران غزل و قصه برایت دارد
بی هوا، می روم و بند می آید نفسم
این نفس، بد رقم! عادت به هوایت دارد
ما که رفتیم! بمان در دل این شهر شلوغ
که هزاران دل افتاده به پایت دارد
آریا وطنخواه
۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

چند روز پیش اعلامیه ترحیمی دیدم که من رو 15 سالی عقب برد. 

حتما کرجی های کمی قدیمی تر میدان هفت تیر رو به خاطر دارند؛ میدانی که سایر میادین کرجی به خاطره ها پیوسته و جای خود را به چهار راهی عریض همراه با چراغ های راهنمایی کلافه کننده داده. سال های میانه 1370 تا 1380 بود که دانش آموز مقطع راهنمایی بودم و مسیر سرویس مدرسه از مرحوم میدان هفت تیر می گذشت. جدای از ساختمان بورسی که آن روزها نبود و گل فروشی که بود، در قسمت جنوبی میدان پیرمردی به همراه پسر جوان معلولش، رادیو ترانزیستوری به دست در چمن های وسط میدان حضورش رو به تکرار به رخ می کشید. حضوری که نشونگر مرام و معرفت و مردونگیش بود. مردونگی پدری که با وجود سن بالای خودش هنوز واسه پسر معلول بیست و چند ساله خودش پدری می کرد. دو سال هر روز صبح فارغ از اینکه کجای سرویس نشسته بودم، خودم رو به زاویه ای می رسوندم که بتونم این صحنه زیبا رو ببینم؛ مردی با موهای غبار گرفته از ناملایمات روزگار که با لبخند به همراه پسر معلولش رادیو گوش می کرد.

آن روزها گذشت، فارغ التحصیل شدم، مشغول به کار شدم و چه جالب که دفتر کارم جای همون گل فروشی خاطره انگیز و در ساختمان بورسی  است که با نمای زشت و زمختش بر زشتی های مدرن این چهار راه عریض چراغ دار  افزوده. از پیرمرد و پسر معلولش بسیار یاد می کردم و حتی از مغازه های محل سراغشون رو می گرفتم و خبردار بودم که پسر معلول فوت شده.

تا اینکه، چند روز پیش اعلامیه ترحیمی دیدم که من رو 15 سالی عقب برد. اعلامیه ترحیم همون پیرمرد دوست داشتنی و یقینا مهربون که با وجود اینکه باهاش برخوردی نداشتم 15 سال احساس ارادت خاصی بهش داشتم و امروز گاهی به شادی روحش فاتحه ای زمزمه می کنم. و جالب اینکه توی عکس روی اعلامیه هم این دو با هم بودند با لبخندی به یادگار.




۱۳٩۱/۱٢/۱٤ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: