اگه یه روز دیدی نمی تونی بمونی، فکر نکن موندنی نیستی. نتونستن رو یه وقت پای ذاتت نویسیا، متقابلا عهد می بندم نتونستنت رو پای نخواستن ننویسم.

۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

 

بعد نوشت: لوگوی گوگل در 28 اردیبهشت

۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

شکستم، ناخودآگاه، دستم خورد به خدا.

گریستم، خودآگاه، دلم لرزیده بود به خدا.

پذیرفتم، ناخوآگاه، محکوم شدم به خدا.

رفتم، خودآگاه، پایم نمی برد مرا به خدا.

بر نمیگردم تا نخواهی، ناخودآگاه، به خدا.

باید برم به خاطر گندی که زدم، خلوت کنم، خدا رو شکر که موقعیتش هست، وگرنه همش باید توضیح میدادم که چیزیم نیست. التماس دعا دارم.

به کامنتهای این پست تنها تحت شرایط خیلی خاص پاسخ داده خواهد شد.

شرمنده ام به خدا.

 

بعد نوشت: جدی نگیرید، کلی گفتم. حل شد.

۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

آهسته گفتم: -می‌دانید؟ دیشب از آیدا پرسیدم: «اگر دوباره متولد بشوی حاضری تجربه‌ی زندگی با شاملو را تکرار کنی؟» و آیدا گفت: «حتی اگر امکان داشت که هزار بار دیگر از نو متولد شد!» شاملو دو سه بار سر تکان داد و بالاخره گفت: -زنی است با طاقتی استثنایی که همه چیزش منحصر به خودش است... آدم را از رو می‌برد... فکر کن: بیست سال، آن‌هم درست در دوره‌ای از عمرت که برخورداری از مواهب زندگی حق مسلم تو است، چوب بست پرطاقتِ تاکِ شکسته‌ای باشی که در شکسته بودن آن هیچ گناهی متوجه تو نیست... تقصیر از من است. ده سال اول زندگیِ مشترک‌مان سراسر در فقر و استیصال مطلق گذشت. هر دو پایداری کردیم و من به خودم می‌گفتم باشد، فرصت جبرانش هست. فشاری را که متحمل می‌شود و استقامتی را که به من تلقین می‌کند روزی با پاسخ درخوری که به این عشق خواهم داد جبران می‌کنم. چه می‌دانستم درست ده سال پس از آن ده سالِ جهنمیِ فقر و گرسنگی، من ناگهان به این شکل دردناک از پا درمی‌آیم؟... اوایل خیال می‌کردم انگیزه‌ی تحملش فقط حس شدید ترحم و انسانیتی است که میراث اخلاقی پدر و مادرش است -خودم را از این تصوری که باعث می‌شد گوشت تنم زیر دندان‌هایم حس کنم نمی‌بخشم!- او تنها به فرمان عشقی عمل می‌کرد که فقط «می‌بخشید» و در عوض آن توقع هیچ پاداشی نداشت، و من مثل یک کاسب‌کارِ عامی، چرتکه به دست، حساب می‌کردم که در این «معامله» روز‌به‌روز به او بدهکارتر و بدهکارتر می‌شوم... نمی‌دانستم که حتی با همین چرتکه انداختن هم دارم توهینی به او می‌کنم که ضرر نهایی‌اش به خودم برمی‌گردد و ثابت می‌کند لیاقت این عشق را ندارم.

 «یک هفته با شاملو در اتریش»، مهدی اخوان لنگرودی

۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

آقا اول عذرمی خوام. استاد هروقت نسخه اصلش اومد بازار، می خرمش.

از اونجا که تنمون میخواره واسه دیدن موارد ممنوعه، تو تعطیلات عید در به در دنبال یه سینما بودیم که زندگی خصوصی رو ببینیم. ولی به هر جا که می رسیدیم یکی قبل از ما رسیده بود و کرکره رو آورده بود پائین!

دیروز نسخه قاچاقش اومد بازار، جناب تهیه کننده ما را ببخشاید، خریدیم، دیدیم، ما را نگرفت. انگاری که یه سری تیکه آماده کرده بودن بعدش بر اساس اون تیکه ها یه فیلمنامه نوشته بودن. یعنی کارگردان اوج هنرش رو نشون داد. از اول تا آخر فیلم، یه ریز روی خطوط قرمز راه بری ولی نتونی تماشاگر رو بگیری، استاد واقعا هنرمندی. از تیکه های سیاسی بگیر تا وسط کشیدن حاج حسین شریعتمداری و صفار هرندی از این طرف و مهاجرانی از اون طرف، از استفاده از مفاهیم تا دم در اتاق خوابی و خاموش کردن چراغ و کات صبحانه تا به چالش کشیدن احکام و اینها. راستش از تماشای گشد ارشاد بیشتر از خصوصی لذتیدم.

نهایت اینکه گیشه ای بود، تازه گیشه ای خوبی هم نبود. هرکی نبینه چیزی از دست نداده.

۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟

یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من؟

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود

این‌گونه روزگار تو، فردا  شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که ز سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن

در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

                                                  زنده یاد زارع

برای اولین بار؛ پس نوشت:

 - از صدای خنده ی همکارا که دور میز بغل دستیم جمع شدن، داره حالم به هم میخوره.

 - میخوام اسمشو عوض کنم. شاید بذارم "خفه، شهر به اندازه کافی شلوغه"

 - این روزا آدمای اطرافم دو دسته اند؛ یا ناراحتند و ناراحتم میکنند، یا ناراحتم و ناراحتشان.

۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

حرفم نمیاد خب! مگه زوره؟

گیر عجب دیکتاتورایی افتادیما.

حالا که زوره باشه، امروز اشتباها نمودیم نیم ساعتی خواب سر ظهری قبل از کلاس. از عادت بد نیم ساعتیش کفاف نمیدهد هیچگاه کیفور شویم. این شد که بودیم در تمام مسیر تا کلاس پشت فرمان خواب. سه ساعتش شد سی ساعت انگار کلاس. این شد که این شد که تحت الذکر متذکر میشم.

برگشتی یه سی دی گذاشتم تو پخش، والیوم صدا رو چرخوندم تا ته چپ، زدم فولدر چهار، یهو شروع شد؛ دیشششششششششششششششششش .....، تو اون شام مهتاب کنارم نشستی، منم صدامو کلفت کردمو والیوم حنجرمو چسبوندم ته که چی بیدار بمونم! آقا افتادیم تو اتوبان، طبق معمول رفتیم راست ترین لاین و انداختیم پشت ماشینا و چراغ و برو و برو و برو تا رسیدیم به یه بچه پر رو! هی چراغ، هی ماچ (حرکتی است بین سپر جلوی ما و سپر عقب وی) راه نداد که نداد، انداختیم بغل تر و یه لایی و جلوی طرف و یه نیش ترمز خرکی و واااااااااااااااااااااای! یه راهنما چپ یکی راست (یه نوع فحاشیه) دیدیم از قضا نوری آبی قرمز اونم چی؟ چشمک زن روی داشبورد رفیقمون روشن شد!!!!!!!! این یعنی گیرت انداختم رفیق، گفتم رفتم تو تلفیزیون،...

بقیش رو هم خودتون حدس بزنید.

 

۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

هدیه از یک دوست عزیز

 

برخیز بتا بیا ز بهر دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

خبر زدند که کاندیدهای انتخاب بهترین بازیگران تئاتر در سال 90 اعلام شدند. سریدیم (یعنی سر زدیم) به متن خبر. دلم سوخت که چرا کارهایی مثل جنوب از شمال غربی و زمستان 66 رو ندیدم. و بسیار خوشحال از این که اسم سیامک صفری و هدایت هاشمی رو توی لیست اونم به خاطر کارهایی که دیدم و پسندیدم، دیدم.

ذائقه ما هم این روزها اینجوری شده، همونطور که راحت ناراحت میشیم، راحت هم خوشحال میشیم همینجوری الکی. هی ناراحتیم، بعدش سریع هی خوشحال و برمیگردیم دوباره اول سیکل و هی دوباره خوشحال و الی آخر به همین منوال. وسط این سیکل مسخره بیافزایید ناراحت شدن و خوشحال شدن دیگران از دست ما. اینه که حس ما رو به صورت نمایی تشدید میکنه. از ناراحتی دوستان از دستمان بسیار ناراحت می شویم و بالعکس. توضیح بیشتر بدم مشمول اطاله کلام و اطناب سخن و اتلاف زمان میشم. در همین حدود مرقومه میکنم تا بماند به خاطر برای بعد.

۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

حالم خوب نیست، یه همشهری نوشت، به دل نشست؛

هر که در این بزم مقرب تر است........... جام بلا بیشترش می دهند

(بلاگ روزهایم، خاطراتم، زندگیم ...)

۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

گاهی گمان نمی کنی، ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و، بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

به یه دوستی گفتم که دخترم یک سالشه. گفت مگه خودت چند سالته؟ گفتم 27. گفت پس زود ازدواج کردی. گفتم بلی و پشیمون نیستم.

زمانی که دوستان گرم جوانی بودن میدویدم دنبال درس، زمانی که همون دوستان گرم آلاچیق دانشگاه بودن دویدم دنبال کار، زمانی که همون دوستان داشتن با درآمدشون جوونی می کردن دویدم دنبال اصل زندگی، اینقدر تو زندگی دویدم و عجله داشتم که حالا که دارم راه می رم عذاب وجدان گرفتم که پسر چرا اینقدر تنبل شدی؟ واسه دکتری که نمیخونی، کارای تسویه دانشگاتو که نمیکنی تا مدرکه رو بگیری، مقاله نمیدی، مطالعه نمی کنی و ....  میشه دقیقا بگی چه غلطی داری میکنی؟

۱۳٩۱/٢/٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

ببین می توانی بمانی بمان

عزیزم تو خیلی جوانی بمان

تو هم مثل من نیمه جانی بمان

زمین گیر من آسمانی بمان

اگر می شود می توانی بمان

چه شد با علی همسفر ماندنت

چه شد پای حرف پدر ماندنت

چه شد ماجرای سپر ماندنت

پس از قصه ی پشت در ماندنت

بدون تو غم بی عدد می شود

برای علی بی تو بد می شود

نرو که غرورم لگد می شود

واین سقف،سنگ لحد می شود

چرا اشک را آبرو می کنی

چرا چادرت را رُفو می کنی

چرا استخوان در گلو می کنی

چرا مرگ را آرزو می کنی

 تو باید غمم را بدانی بمان

ببین می توانی بمانی بمان

عزیزم تو خیلی جوانی بمان

۱۳٩۱/٢/٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

آب؛ بسوزد دلت!

خاک؛ شود خاک عزا بر سرت!

باد؛ پریشان شوی!

چشم؛ الهی که بباری فقط !

پیش نگاه شما...  

مادر خورشید سوخت...

۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

خدا را بر هر چه بود سپاس مى گوییم، و در کار خود بر آنچه خواهد شد کمک مى طلبیم، سلامت در عقاید را از او خواهانیم چنانکه تندرستى را از او مسألت داریم. اى بندگان خدا، شما را سفارش مى نمایم به ترک دنیایى که شما را ترک مى کند گرچه شما ترک آن را دوست ندارید، دنیایى که بدنهایتان را کهنه مى نماید گرچه شما علاقه دارید تازه بمانید. شما نسبت به دنیا همچون مسافرانى هستید که راه را طى کرده و آن را به پایان برد ه اند، و نشانه اى را قصد کرده گویا به آن رسیده اند. آن که مرکب به سوى هدف مى راند مگر امیدوار است در چه مدتى براند تا به آن برسد؟ وکسى که برایش مدتى معین شده که از آن تجاوز نخواهد کرد چه مقدار امید به درنگ دارد با آنکه براى بیرون رفتن از دنیا مرگ با شتاب او را به جلو مى راند؟!
پس در عزت و فخر کردن به دنیا رقابت نکنید، و به زیور و نعمت آن گول نخورید، و از رنج و سختى آن بیتابى مکنید، زیرا عزت و فخرش از میان مى رود و زیور و نعمتش فانى مى شود، و رنج و سختى آن پایان مى پذیرد، و هر مدت آن به آخر مى رسد، و هر زنده آن مى میرد. آیا براى شما در آثار گذشتگان مایه خوددارى از گناه نیست؟ آیا براى شما در سرگذشت پدرانتان بینش و عبرتى نیست اگر اهل تعقّل باشید؟ آیا ندیدید که گذشتگان از شما برنمى گردند، و براى ماندگان بقایى نیست؟ مگر مردم دنیا را نمى نگرید که شبانه روز داراى حالاتى گوناگون هستند؟: مرده اى است که بر وى مى گریند، و دیگرى را تسلیت مى دهند، یکى مبتلا به بیمارى شده برزمین افتاده، و آن دیگر به عیادت مریض مى رود. یکى درحال جان کندن است، و دیگرى به دنبال دنیاست در حالى که مرگ او را دنبال مى کند، و یکى در بى خبرى است و خدا از او غافل نیست، و به دنبال گذشته باقى مانده هم مى گذرد.
آگاه باشید، از نابودکننده لذّات، و برهم زننده عیش ها، و قطع کننده آرزوها یاد کنید آن زمان که شتابان به سوى گناهان مى روید. و براى اداى حق واجب خداوند، و سپاس نعمتها و احسان بى شمارش از او کمک بجویید.

۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

هرچقدر میخوایم انرژیک باشیم نمیشه،

از صبح این شعر جلو چشممه و ناخودآگاه گاهی قطره اشکی

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

۱۳٩۱/٢/٤ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

ما دیدیم که همه چیز و به همه کس دارد خوش می گذرد، هیلاری ترکاند در آن مجلس، مصاحبه را قبول شدیم، استانبول خوش گذشت (جلیلی و کاترین تا چند سانتیمتری به هم نزدیک شدند)، مجیدی اخراج شد، حقوقمان به میزان مکفی افزایید، پیوند جور شد، دولت به گرانی اعتراف کرد، دکتر رفت دستبوس سردار سازندگی آن هم با نیش تا بناگوش باز، شیر ارزان شد، دلار پایین نیامد تا دوستان مجبور شوند موبایلاشان را با دلار 1800 تومانی بخرند و اووف تلی از خبر خوب دیگر، تصمیم و تقریر نمودیم که پس حالا که ابر و باد و اینا بله پس چرا ما نه؟ این شد که شد این. یعنی تصمیم بر آن شد که روحیه و انرژی مثبت از خودمون در بکنیم در حد انفجار اتم. لذا رسما از دوستان دعوت می شود به 7 روز و 8 شب انرژی در کنی در محضر ما. غیبت هم مجاز نیست. پس هر کس به سراغ ما آمد با انرژی و این سبک بازی ها بیاید.

منتظریم...

۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

گفتن بذار، من هم می ذارم. چون هیچ چیز جالبی به ذهنم نمیرسه تکه هایی از سهراب میذارم که به نظرم بهترین هاشه؛

...

اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
...

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی “ماه”، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.

...

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.

۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی