اصل مطلب:

دریغا چشم بینایی ندارم

ببین جز جان رسوایی ندارم

اگر رد می کنی رد کن ولی من

به جز درگاه تو جایی ندارم

حواشی:

 می خوام نق نزنم. اصلا این چندوقته پست نذاشتم که نق نزنم. نق بزنم که چی؟ نق بزنم کار فعلی ام درست میشه؟ کار آتی ام کارش درست میشه؟ قیمت رهن و اجاره مسکن که این روزها سخت درگیرشم درست میشه؟ این روزا قوز بالای قوز که کم نداریم.

راستش این چند خط رو نوشتم تا در آینده که احسان برمیگرده بخونه یادش بیاد که ...هیچ، خودش میفهمه.

پس می زنیم تو خط دیالوگ های ماندگار:

1- جنس کجایی؟همین حوالی.همین حوالی چمدانم انگلیسی، دوربینم ژاپنی، کفش هایم تایوانی، پیراهن تابستانیم بنگالی، شورت و جورابم تایلندی، فندک و خودکارم چینی، ساعتم هنگ کنگی، موهام رو یک آرایشگر کوبایی کوتاه میکند و چمن خونم رو یک باغبان مکزیکی، زنم آمریکایی، خواهرم ایرانی، رفقایم تلفنی مکاتبه ای اینترنتی خیالی، شاعر الهام بخشم رومی که سر پیری دلی هم از مدونا ربوده است، نویسنده محبوبم کلمبیایی ساکن اهل مکزیک، سگم فرانسوی، پاتوقم کافه موکا شعبه کالیفرنیا، ساز روح نوازم اسپانیایی، غذای باب میلم فعلا ایتالیایی و شرابم شیراز استرالیا اما خودم از اهالی همین حوالی. (صد سال پیش از تنهایی ما)

2- بی گناه که باشی، مرگ را به زندگی ترجیح می دهی. انتظاری ندارم، جز روییدن دسته ای شمعدانی بر قبرم، از قلبم.(همان)

3-تا به اینجا
تا به تو
راه زیادی آمده ام...
و حالا مسیر آمده را بازمی گردم
برگه هایم را
یه کیف پر از تو را
زیر بغل می گیرم
تمام حجم اول دیدارمان را
این کافه را
خوب نگاه می کنم
و هر بار
تنها قیافه ام در نظرت کمی آشنا بود
و من با زیبایی دردناک تو
نه! دیگر به این درد پاسخ نمی دهم
می بینی...
پله پله بالا می روم و بالا می آورم
بالا می روم و بالا می آورم 021 را
چون معشوقه ام شعرهایم را نمی خواند
نمی خوانم..
برمی گردم به دور
به خیلی دور...
راحت باش..
تو صدای هیچ گلوله ای را نخواهی شنید...
ردّ رفتنم را پاک می کنم..
نیا.. ادامه ام نده...

ای زیباتر از تمام ستارگان جهان
پیدا نمی شوم
جسدم را که دیدی بپوش مرا
تنم را تنت کن
ترکیب خون رگ هایمان ارغوانی می دهد
و این آخرین شعر من هم
تو می شوی...
من از تو می نوشتم
تو هر که را دوست داری بخوان
که من پیاده توام..
تجریش و شریعتی و نواب و صیاد و هنگام و شباهنگام توام
من انقلاب توام...
چمران نه، هفت تیر خورده ی توام
من به تنهایی
تهرانِ توام.... (همان)

4-ه اسمی قرار بود روی نمایشنامه بزارن... یکی گفت قفس، یکی گفت نفس، یکی گفت بالنگ، نه بالنگ! پالنگ.. ، یکی هم گفت.. یعنی من گفتم!
سنگ!
همه یهو برگشتند چرا سنگ؟؟
گفتم:
مگر در آن صبح غریب اولین نقش ها و کلمات را نیاکان بیابان گردمان بر سنگ ها نتراشیدند، مگر نانِ مان را از زیر سنگ بیرون نمی آوریم؟ و نامِ مان به شتاب نمی رود که بر سنگ نوشته شود.. سنگ ما را کسی به سینه نزد..! و تا سرمان به سنگ نخورد آدم نشدیم..

... پس سنگ!
.
.
سنگ رو بعد از اولین شماره بستن! (همان)

5-دوست دارم...
.
.
.
.
اونم به طرز ازدواجی...

۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه

هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره

یه نفر خونه به دوش و یکی دو تا قلعه داره

یک طرف همه سیاه و یک طرف همه سفیدن

روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی توی خونه تو و من

پیش پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن

ببین امروز توی بازی همه شون شاه و وزیرن

هنوز هم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن

تاج و تخت شاه دیروز در قلعه شون نمی شه

به خیالشون که این تاج سر شونه تا همیشـه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج رو از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت

روزبه زاده

 

توضیح: این ترانه با صدای داریوش و به صورت فوق العاده اثرگذار در قالب آلبوم معجزه خاموش منتشر شد. اسم ترانه سرا در آلبوم روزبه زاده ذکر شده، اما بسیاری بر این باورند که روزبه زاده اسم مستعاری است برای روزبه بمانی و این اتفاق به دلیل محتوای ترانه و از بیم عواقب کار رخ داده است. ظمنا طبق شنیده ها قسمت پایانی ترانه با جرح و تعدیل فراوان اجرا شده تا مشکلات متاخر کمتری متوجه ترانه سرا شود.

 

۱۳٩۱/۳/۳٠ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

اینو یه جایی خوندم، خیلی باحاله؛

پزشکان معمولا خاطرات جالبی از کار و بیمارانشان دارند. علت جالب بودن این خاطرات یا بخاطر برخوردهای بانمکی است که بیماران با پزشک یا بیماریشان می‌کنند یا کمبود اطلاعات پزشکی است یا شاید وقوع بعضی اتفاقات در فضایی که سایه مرگ و بیماری در آن وجود دارد خود به خود تبدیل به طنز می‌شود.


گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت: آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه. گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت: هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمیره!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم: اسهال هم دارین؟ گفت: حالتشو دارم اما نمیاد!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود. به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دلهره دارم. مادرش زد زیر خنده و بعد گفت: مامان! دل پیچه نه دلهره! پرسیدم: چیز ناجوری نخوردین؟ مادرش گفت: چرا «چیسپ» خورده و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه: مامان چیپس نه چیسپ!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟ بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟ نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خانمه گفتم:اشتهاتون خوبه؟ گفت: هروقت بتونم غذا بخورم میتونم بخورم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیرمرده گفت: همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم. گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد میکنه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمیدونم. چندوقت بود که هر دو دستم درد میکرد. چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد حالا میخوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمیدم! گفتم: چرا؟ گفت: میترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای آبسه دندون برای مریض کپسول نوشتم بعد گفت: چند روزه گلوم هم درد میکنه. گفتم: خوب اگه عفونت داشته باشه با همون کپسول بهتر میشه. گفت: اون کپسولو که برای دندونم نوشتین چکار به گلو داره؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانمه میگفت: توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانمه میگفت: فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده. گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول میده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانمه میگفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد. گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مریضهای درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم. مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت میکنه و ازش میپرسه: داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟ روستائی محترم میگه: خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمیکنه؟ خوب داروهای دکترها هم با هم فرق میکنه!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: میتونین بمونین سرم بزنین؟ گفت: نه. گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت: آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین گفتم: چرا؟ گفت: آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند. گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت: آخه جمعه که تعطیله!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرده با کمردرد اومده بود، وقتی میخواستم نسخه بنویسم گفت: آقای دکتر! بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم: چرا؟ گفت: آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچکسی نیست که برام پماد بماله!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خانمه گفتم: کجای سرتون درد میکنه؟ دستشو گذاشت روی سرش و گفت: همین جا درست توی لگن سرم.

۱۳٩۱/۳/٢۸ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

نرگس خانم شاتوت خورده و میگه بیا.

۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

می دونید که 80% خیلی زیاده، فقط همین رو یادآوری میکنم و یک نقل قول از آیت الله جوادی آملی، بقیه اش با خودتون.

به گزارش مهر، آیت‌الله العظمی عبدالله جوادی آملی ظهر پنجشنبه در دیدار رئیس مجلس شورای اسلامی اظهار داشت: در حال حاضر 80 درصد مردم با وام و ربا بسر می‌برند و باید برای اقتصاد ربا فکری شود.

آیت‌الله جوادی آملی تصریح کرد: ما خودمان را فریب ندهیم؛ ما مثل کسی که قلبش 80 درصد از کار افتاده و با 20 درصد کار می‌کند هستیم. تعارف هم نکنیم، با 20 درصد زنده‌ایم و 80 درصد با ربا بسر می‌برند.

این مرجع تقلید با ابراز تاسف از اختلاس 3 هزار میلیارد تومان و اختلاس دیگر در مورد بیمه اظهار داشت: این کشور به زحمت و با دعای امام زمان(عج) زنده است.

۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

- دقت کردین وقتی حقیقت رو می دونین،گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه
- دقت کردین؟!! میزان دوستی و محبت بین دو تا پسر از روی فحش هایی که بهم میدن کاملا مشخصه !!
- دقت کردین اگه مشت کنین انگشتاتون با هم برابر می شه اما اگه دستتون رو صاف بگیرین انگشتها برابر نمی شن!
- دقت کردین درست زمانی‌ که میخوای بخوابی ، کل اثاثیه خونه قلنجشون می‌شکنه که حس کنی‌ کسی‌ تو خونه است
- دقت کردین صبح که از خواب پا میشین تا دستشویی نرین هیچ کاری نمیتونین انجام بدین !
- تا حالا دقت کردین ما به بانک اعتماد میکنیم پولامونو میذاریم اونجا ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی خودکار هاشم زنجیر کرده
- دقت کردین همه مجری های صدا و سیما دوست دارن بیشتر در خدمت مهمان برنامه باشن اما وقت برنامه این اجازه رو بهشون نمیده ؟
- دقت کردین ده درصد آخر باتری گوشی چه با برکته
- دقت کردین وقتی با تمام احساس به یکی می گین دوسِت دارم, اونم با تمام احساس!! می گه : me 2 !!!
- دقت کردین وقتی برمیگردیم خونه و میخوایم اون چیزی رو که جا گذاشتیمُ برداریم ، با زانو و با زحمت زیاد میریم تو خونه که فرش کثیف نشه ولی برگشتنش خسته می شیم با کفش از رو فرش رد می شیم
- دقت کردین بعضی وقتا شنیدن یه ” بگو ببینم چه مرگته ” از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای “عزیزم چی شده” بیشتر میچسبه
- دقت کردین لذتی که در کشیدن چک هست در پاس کردن چک نیست ؟
- دقت کردین لذتی که در پرت کردن شلوار گوشه اتاق هست, تو زدنش به چوب لباسی‎ ‎نیست !
- با حال ترین لحظه دنیا خندوندن دوستاتون در حالی که دارن آب مینوشه دقت کردین!
- دقت کردین موقع امتحان سوالاتی رو که بلدیم با خط نستعلیق می نویسیم، ولی اونایی رو که بلد نیستیم با بدترین خط می نویسیم !
- دقت کردین چه سیستم پیشرفته ای توی خمیردندون ها کار میزارن که 90 درصدش توی 5 - 6 روز تموم میشه ولی اون 10 درصد آخرش 4 ماه طول میکشه
- تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن اما وقتی میرفتن لب ساحل شورت پاشون می کردن !؟
- دقت کردین لب آدم هیچ وقت تبخال نمیزنه مگه این که ۲۴ ساعت بعدش عروسی یا مهمونی دعوت باشی…!

- 3 ساعت تو اتاق میشینی درس میخونی هیچکس نمیگه خسته نباشی ولی 1ثانیه گوشیت رو چک میکنی
بابات میاد میگه : خسته نباشی
- دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟
- دقت کردی گوشیت یا هیـــچوقت گم نمیـــشه، یا اگه بشه حـــــــتما روی سایلنت هست.

پ.ن: اگه منبع لازم بود بفرمائید.

۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

پروپرانولول....

حالا بعد نوشت:

1- یک تجربه؛ پرانول در معده خالی موجب درد می شود شدید.

2- شب دست چپمان درد گرفت، گفتیم شاید از رانندگی است، شدت یافت و به مرور خسته شد طفلکی، زورش به برداشتن مداد هم نمی رسید.

3- تشریف بردیم دکتر، فرمودند اکو بدهید جهت چک نمودن افتادگی دریچه ی نمیدونم چی چی. و همچنین زاناکس نیز افزوده شد.

4- رفتم داروخانه، نسخه رو می دم  به رفیقمون، میگه خارجیش رو نداریم، میگم خب ایرانیش رو بده، میگه نه ایرانیش به درد نمی خوره برو خارجیش رو بگیر. خب این هم سال حمایت از تولید داخلی.

5- توی ویکی پدیا نوشته: همزمان با مصرف زاناکس نباید نوشیدنی‌های الکلی یا دیگر داروهای خواب‌آور استفاده کنید. حالا چی کار کنم؟نیشخند

۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی

بعد از چند سال (احتمالا 5-6 سال) به محله قدیممان سر زدیم. به قول دوستی داهات که عوض نمیشه. همون جوری بود که 6 سال پیش بود.

سوپری محلمان 7 ماه پیش فوت کرده بود و مغازه دست پسرش بود. خدا رحمتش کناد، بسیار متاثر شدم. انصافا مرد نیکی بود. مثل اینکه این اواخر آلزایمر گرفته بود. یک سکته مغزی، 45 روز بستری، 10 روز کما، فشار خون بالا و نهایتا یک سکته قلبی و تمام.

از راننده های خطی یکی فوت کرده بود، مابقی همان بودند که بودند فقط یا شکم برآمده کرده بودند یا گرد گذر عمر بر چهره نشانده بودند. یادم اومد که یه روز دوران لیسانس، صبح خیلی زود، خیلی دیرم شده بود، 20 دقیقه توی ماشین مرحوم منتظر شدم تا پر بشود که نشد، اینجانبم هم درب ماشین مرحوم رو یکبار با غیض و چنان محکم بستم که فکر کنم شاسیش چرخید و رفتم و ماشین بعدی رو دربست کرایه کردم.

دوستان چند نفری ازدواج کرده بودند و از این بین چند نفری به دیار یار کوچیده بودند یعنی نبودند، چند نفری هم مثل خودم بچه دار شده بودند و بودند و سید حسینی و علی کنگرانی هم که پارسال توی انفجار شهید شدند یعنی باید بگم بودند ولی خب نبودند.

حسین یه برگه چسبونده بود روی دیوار مغازه اش که عکس علی بود و زیرش نوشته بود "علی، علی دوست شهید من" دلم گرفت. نمیدونم وقتی دوستی می ره فقط خوبیاش یادت می مونه یا فقط این خوب هایند که می روند؟شنیدم که قدرت انفجار چنان بوده که علی رو فقط از انگشتای پاش شناساییش کردند. با سید هم مدرسه ای بودیم، پدرش هم همکار بود با پدرم و هم آهنگری می کرد. سید هم توی کارگاه کمک می کرد به پدر. یادشون گرامی.

با حسین یاد اون روزا رو کردیم که اینترنت پرسرعت نبود یا حدقل ما نداشتیم، کارت های اینترنت دیال آپ کیمیا، آبی، 50 ساعت + 50 ساعت شبنه رایگان. گفتم بده دستتو ببینم افتادی تو کوزه یا نه؟ بنده خدا افتاده بود، عکس کوچولوش هم پس زمینه ی موبایلش بود.

روح الله کلوپشو تعطیل کرده بود و زده بود تو کار تعمیرات کامپیوتر. لیست و جلد فیلم ها جاشون رو داده بودند به پوستر قطعات کامپیوتر. فقط چندتایی پوستر قدیمی که اون بالای دیوار بود مونده بود. عجیب بوی خاطره می دادن. مارمولک، سام و نرگس، بالای شهر پایین شهر، توکیو بدون توقف. روح الله گرم نگرفت، گمونم مزاحم کاری شدم. ولی رگ خوابش دستم بود. پرسیدم هنوز محرم سنج و دمام می زنی؟ یهو چونه اش گرم شد که آی حرفهای شدیم و پارسال با بچه ها رفتیم حسینیه خوزستانیهای تهران زدیم و فلان و فلان و بهمان. می شد توی چششمام لذتش از تعریف کردن این جریانات رو دید.

نمی دونم چرا همیشه خاطرات باعث بغض می شن. چه خوب و چه بد. بغض اما بغض شیرین.

راستی چرا همیشه قبلنا بهتر از الانا است؟

نبشتم تا بماند یادگار.

۱۳٩۱/۳/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

1- یادی از دوران کودکی کردیم همراه با نرگس خانم در کمد رخت خواب ها و آن بالا پنهان نمودیم خودمان را، غافل از اینکه بابا دیگران هم زمانی کودک بوده اند، لذا به زودی یافت شدیم.

2- خاک بازی نمودیم همراه با نرگس خانم مقداری.

3- به روستای زیبای برغان سریدیم و از قضا سه عکس جالب گرفتیم، که اگر موقعیتش پیش آمد درج خواهیم نمود؛ و البته امیدواریم موقعیتش پیش نیاید. طالقان را هم دیدیم ضمنا.

4- پستی در مشترک آوردگاه دوستان در کردیم تحت عنوان "با عرض ارادت به رفاقت"، و زمزمه گاها خود را به رشته تحریر در آوردیم. دوستی محترمه نزول اجلال فرمودند و به غایت طعنه اندازانه دستور فرمودند که اسم شاعر را بنویسیم. ما هم عرضیدیم که نخواهیم نوشت، بابا جان شما را چه به نام شاعر؟ قافیه را بچسب. ضمنا هیچ به یاد نداریم که اسم خودمان را پای شعر نهاده باشیم به جفا. از دگر سو ذکر نام شاعر چنین اشعاریش به پایش، چونان ذکر "ایفل-پاریس" است ذیل عکس برج ایفل.

5- وبلاگی را مزین به ناممان دیدیم اما نه به ذکر نیک. دلمان گرفت که آخر چرا؟

6- پستی نهادیم و دعوت نمودیم به زیارت وبلاگ گروهیمان، برای دوستی نیافتاد، مجددا توضیح می دهیم. "جمعی از دوستان وبلاگی به راه انداخته اند که بناست ما هم گاهی به آن درّی بیفشانیم."

7- مشترکه ی مکرمه باید لینک میشد که تا امروز می نشده بود، امروز شد.

8- دلم هوس زیارتت رو کرده بود که هرچه تلاش کردم نشد. (رجوع به عنوان پست)

9- ترانه ای (به نظر خودم) بس زیبا نهادیم آن گوشه ی چپ پایین. کسی نشنید؟

بعد نوشت:

- شدیدا تحت فشار می بودیم که تعطیلش کنیم. اما وبلاگ از خطوط قرمز ماست. اجازه ورود به آن نمی دهیم. حتی شما!

۱۳٩۱/۳/۱٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

1-اخیرا عمده ی فیلم ها با رویکردی آسیب شناسانه به یکی از مسائل اجتماعی تولید می شوند، خب احتمالا چنین رویکردی با همراهی چندی از ستاره های دهه اخیر و گذشته متضمن موفقیت فیلم در امر فروش خواهد بود.

2-قصه پریا قصه ی تلخی است، بر عکس روایت راوی (سیاوش مسرور با بازی مصطفی زمانی) قصه، قصه ی فصل های سیاه و سفید نیست، تلخ است، سیاه سیاه. به نظر می رسد مساله اجتماعی مورد نظر جیرانی اعتیاد باشد. اما این که رویکرد آسیب شناسانه این فیلم چیست سوالی است که در پایان فیلم بدون پاسخ می ماند. بهتر بود در ابتدای فیلم این چنین عنوان می شد که "این فیلم روایتی است از یک مساله اجتماعی ..."

3-روایت فیلم از زبان نوار کاست می تواند بدترین انتخاب یک فیلم ساز باشد. این کاست ها (دقت کنید کاست آن هم در سال 1388 هجری خورشیدی) در چه مقاطع زمانی ضبط شده اند؟ مشخص نیست. راوی در طول فصل های سفید و سیاهی (به بیان خودش سیاه و سفید) که روایت می کند، دختر عمویش را برادری می کند، عاشق می شود، معتاد می شود، معتادتر می شود، نابود می شود، اما سبک روایتش دست نمی خورد، روایت وی به نظر می رسد از سوی یک راوی بیرونی باشد نه کسی که در بطن ماجرا است. حداقل اینکه لحن روایت یک معتاد معتاد از روایت یک نویسنده ی روشنفکر عاشق جداست.

4-تنها عنوانی که پس از مشاهده نحوه تعامل سیاوش با اعتیاد سروین فروزش (معشوقه اش با بازی مهناز افشار) به ذهن متبادر می شود حماقت است و بس. این یعنی شکست بزرگ برای فیلم سازی که قطعا یکی از اهدافش هم ذات پنداری یا حداقل همراهی تماشاچی با شخصیت اول فیلمش است.

5-در یک سکانس و پس از اینکه سیاوش به بازگشت چندباره ی سروین به دامان کراک پی می برد، در یک فضاسازی کاملا عاطفی تصمیم می گیرد به سروین ثابت کند که آنچه برای ترک اعتیاد لازم است خواستن است، پس تصمیم می گیرد معتاد شود (تا فیلم را نبینید تصور نخواهید کرد آن که سیگار کشیدن در اتومبیلش ممنوع است چه هنرمندانه خلق الساعه معتاد می شود)؛ و این نقطه آغازین شکست دیگری است برای رویکردی آسیب شناسانه. با فرض مقبولیت عکس العمل سیاوش؛ در ادامه فیلم و با اعتیاد روز افزون سیاوش، وی در اثبات تزش ناکام می ماند. اعتیاد روزافزونی که نهایتا به معضل اجتماعی دیگری (ایدز در میان معتادان تزریقی) ختم می شود.

6-حدیث مسرور (با بازی باران کوثری) که از قضا چادری است، شخصیت حاشیه ای است که در مواقع لزوم به کمک فیلمساز می آید تا کمک کند روایت فیلم قطع نشده و مثلث عشقی تکمیل شود. کاراکتر حدیث را اگر حذف کنیم، این تنها جیرانی است که در روایت گرفتار می ماند.

7-تنها نکته مثبت حضور حدیث مسرور مربوط است به سکانس های پایانی فیلم که از قضا به نظرم نقطه اوج فیلم است در انتقال مفاهیم؛ آن جا که سروین نیست، حدیث و سیاوش تنهایند و از قضا آخرین جمله ای که بر زبان سیاوش جاری می شود از آن حدیث است "چقدر بزرگ شدی"، و این بار سروین است که ناکام می ماند. مراجعه شود به دیالوگی که در آن سروین اعتراف می کند که ای کاش به اندازه حدیث عاشق سیاوش بود.

8-در قصه پریا قرار است سیاوش، حدیث و خانواده شان (که نماینده یک خانواده مقید مذهبی اند) همگی ببازند و در مقابل سروین (که نماینده دختری بی بند و بار از خانواده ای از هم گسسته است) بماند و به همراه پسرش (از سیاوش) پرواز کند به دامان رفاه و آسایش.

9-آنچه از فیلم می ماند کاراکترهایی هستند شدیدا کلیشه ای، عمویی تازه به دوران رسیده که نه عموی خوبی است، نه همسری خوبی است و نه پدری خوب، نامادری دلسوز، مادری زجر کشیده و مهربان و مادری مطلقه غیر معلقه.

10-جمع بندی این که از فریدون جیرانی قرمز، پارک وی و مرگ تدریجی یک رویا به جز ساختن ملودرامی مملو از لحضات تلخ انتظاری نباید داشت.

11-قصه پریا (چرا پریا؟) موفق است در تلخ کردن کام تماشاگر و احتمالا هدف جیرانی جز این نبوده است.

نثر بالا به هیچ وجه نقد نیست، چرا که اصولا نگاشته ی یک منتقد فیلم نیست.

۱۳٩۱/۳/۱۳ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

خوشحال می شویم سر بزنید.

اگه آماده ای اینجا رو کلیک کن.

۱۳٩۱/۳/٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

متن گفتنی نیست، مستقیم سر پ.ن.

پ.ن1: حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست.

پ.ن2: عزیزجان هول نده، خودم میرم. یادت باشه من داشتم سعی می کردم بمونم ولی نگذاشتی، نخواستی.

پ.ن3: نیشخند (مخاطب خاص خصوصی داره)

پ.ن4: ابر بودیم و آفتاب شدیم

پ.ن5: اوهوم ما هم ایضاً انسانیم، به ما هم توهین شود دلخور می شویم، توهین هم که دیگر توهین است، خواسته و ناخواسته و رک و در پرده و با خنده و با غیض هم ندارد، توهین، توهین است.

پ.ن6: نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت، بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست.   (محمدعلی بهمنی)

پ.ن7: این که بماند.

پ.ن8: دیشب یک برنامه ای در شبکه 4 بود که مهمان ویژه اش خیلی عزیز بود ولی از دستش دادیم.

پ.ن9:جالبه از روزی که قرار شد برحیلیم و برویم خوزستان، عجیب همشهری پیدا نموده ایم در فضای مجازی.

پ.ن10: یعنی خیلی خاطرت عزیزه که ایستادم و نبستمتا (مخاطب خاصش همین وبلاگه)

پ.ن11: بعضیا نفسشون حق، دیگه ببین آهشون چی کار می کنه با آدم، اگه حداقل به آدم بودن قبولمان بنمایند.

پ.ن12:

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من

مقصدت هرجا که باشه هر جای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق پشت لحظه‌ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق دست بی‌ریای من بود

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت   (ایرج جنتی عطایی)

پ.ن13: اینجا تمومش نمیکنم چون میگن 13 نحسی میاره.

پ.ن14:

رنگ سال گذشته را دارد ، تمام روزهای امسالم

سیصدوشصت وپنج حسرت رامیکشم همچنان به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن،من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام درجهان نماچشمی ،که به تکرار می کشدفالم

یک نفرازغبار می آید،مژده ی تازه ی توتکراری است

یک نفر ازغبار آمد و زد ، زخمهای همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی اضداد ، حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمیدانم ازچه می خندم،هم نمیدانم ازچه می نالم 

راستی در هوای شرجی هم ، دیدن دوستان تماشایی است

به غریبی قسم نمی دانم  چه بگویم جز این که خوشحالم

دوستانی عمیق آمده اند ، چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز ، من به باغ کمالشان کالم

چندی است شعرهایم را ، جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام ، دوست دارند دوستان  لالم (همون محمدعلی بهمنی)

ب.ن1: آه یادم رفت، لینکم جایی همین نزدیکی ها، توی یکی از همین وبلاگ ها گم شده.

ب.ن2: در مورد ب.ن1، باید توضیح بدم که حق این بود که حذفش کنم ولی خب قانون که حق و ناحق سرش نمیشه. لینکمان گم نشده بود، خودمان گمش کرده بودیم.

۱۳٩۱/۳/٧ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

متن گفتنی نیست، مستقیم سر پ.ن.

پ.ن1: یه یک ماهی هست که درگیر جنگ خاموشیم، البته من عددی نباشم جلوی بزرگترا، ولی دیروز بهم ثابت شد. (مخاطب خاص داره)

پ.ن2: خدایا همون قدر که نوکرتم، شرمنده ام.

پ.ن3: از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود    زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

پ.ن4: چه فرقی می کنه اشک ضعف یا عرق شرم یا امتزاج هر دو؟ مهم نتونستن در عین خواستنه.

پ.ن5: یه دیدار دوستانه بود که 3 به 1 باختیم رفت توی آلبوم افتخاراتمون.

پ.ن6: این پست قبلیه باعث شد چندی از دوستان توصیه کنن که ای بابا احسان تو که می گفتی من عکسمو نشون نمیدم و ورش داری بهتره و از این دست. خب ورش نمیدارم به دو علت، اولیش به خودم مربوطه و لاغیر، دومیش نه به خودم مربوطه و نه لاغیر. ضمن اینکه خوشحالم که یک سری دوستان رخ نمودند!

پ.ن7: شکلک گذاری تو ذات ما نیست، یعنی اصلا تواناییش رو نداریم.

پ.ن8:

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسی نیاویزم،

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.   (شاملو)

پ.ن9: رسما اعلام میکنم، این بلاگ همیشه و در همه حال فعاله، حتی در صورت بروز حوادث غیرمترقبه.

پ.ن10: بازهم شرمنده ام.

پ.ن11:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب

ب.ن1: راستی بلاگ من کم خواننده نداره ها! این روزا نظر غیرخصوصی کم شده!

۱۳٩۱/۳/٦ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

بعد نوشت

ایستاده از راست:

نمیشناسم، سیامک صفری عزیز (آرتیست مورد علاقه مان)، یاد دوست، احسان

زمان و مکان: شامگاه دومین روز از خرداد 91، پس از تماشای تبار شناسی دروغ و تنهایی، تالار قشقائی تئاتر شهر، تهران

۱۳٩۱/۳/۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
پشت ردّت تا کجا ما را به هر جا می بری
باز هم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان
من دلم دریاست، دریا را به دریا می بری
من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست
چون بیندازی مرا در چاه بالا می بری
دل خوشم گر دل به غیر از من به هرکس باختی
بردنی ها را فقط از سینه ما می بری
با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود
ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری
مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
پشت ردّت تا کجا مارا به هر جا می بری

روزبه بمانی

۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: