مکتب عشق ... احادیث و روایت دارد:
"که دل آزاری و آشوب، ... نهایت دارد! "
انتهای سفر عشق، ... همینجاست! که دل،
عرض شرمندگی و ... قصد شکایت دارد
شکوه ها، ... از تو و از درد جگرسوز من و،
دل بی ذوق و سر، سر به هوایت دارد
"سرپناه" از پس این قافیه ها می جویم
از دو چشم تو که سودای جنایت دارد
می روم ، می روم، از شهر تو، هر چند هنوز
دل، هزاران غزل و قصه برایت دارد
بی هوا، می روم و بند می آید نفسم
این نفس، بد رقم! عادت به هوایت دارد
ما که رفتیم! بمان در دل این شهر شلوغ
که هزاران دل افتاده به پایت دارد
آریا وطنخواه
۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

چند روز پیش اعلامیه ترحیمی دیدم که من رو 15 سالی عقب برد. 

حتما کرجی های کمی قدیمی تر میدان هفت تیر رو به خاطر دارند؛ میدانی که سایر میادین کرجی به خاطره ها پیوسته و جای خود را به چهار راهی عریض همراه با چراغ های راهنمایی کلافه کننده داده. سال های میانه 1370 تا 1380 بود که دانش آموز مقطع راهنمایی بودم و مسیر سرویس مدرسه از مرحوم میدان هفت تیر می گذشت. جدای از ساختمان بورسی که آن روزها نبود و گل فروشی که بود، در قسمت جنوبی میدان پیرمردی به همراه پسر جوان معلولش، رادیو ترانزیستوری به دست در چمن های وسط میدان حضورش رو به تکرار به رخ می کشید. حضوری که نشونگر مرام و معرفت و مردونگیش بود. مردونگی پدری که با وجود سن بالای خودش هنوز واسه پسر معلول بیست و چند ساله خودش پدری می کرد. دو سال هر روز صبح فارغ از اینکه کجای سرویس نشسته بودم، خودم رو به زاویه ای می رسوندم که بتونم این صحنه زیبا رو ببینم؛ مردی با موهای غبار گرفته از ناملایمات روزگار که با لبخند به همراه پسر معلولش رادیو گوش می کرد.

آن روزها گذشت، فارغ التحصیل شدم، مشغول به کار شدم و چه جالب که دفتر کارم جای همون گل فروشی خاطره انگیز و در ساختمان بورسی  است که با نمای زشت و زمختش بر زشتی های مدرن این چهار راه عریض چراغ دار  افزوده. از پیرمرد و پسر معلولش بسیار یاد می کردم و حتی از مغازه های محل سراغشون رو می گرفتم و خبردار بودم که پسر معلول فوت شده.

تا اینکه، چند روز پیش اعلامیه ترحیمی دیدم که من رو 15 سالی عقب برد. اعلامیه ترحیم همون پیرمرد دوست داشتنی و یقینا مهربون که با وجود اینکه باهاش برخوردی نداشتم 15 سال احساس ارادت خاصی بهش داشتم و امروز گاهی به شادی روحش فاتحه ای زمزمه می کنم. و جالب اینکه توی عکس روی اعلامیه هم این دو با هم بودند با لبخندی به یادگار.




۱۳٩۱/۱٢/۱٤ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

(فقط سیاوش وداریوش هستند که وقتی کار جدیدشون میاد بیرون، همون بار اول که میخوای گوش کنی بدون کوچکترین تردیدی تکرار ترک رو فعال می کنی)

من و تو دوتا پرنده، تو قفس زندونی بودیم
جای پر زدن نداشتیم، ولی آسمونی بودیم

ابر و بارونو می دیدم، اما دنیامون قفس بود
چشم به دور دستا نداشتیم، همینم واسه ما بس بود

اما یک روز اونایی که ما رو باهم دوست نداشتن
تو رو پر دادنو جاتم، یه دونه آیینه گذاشتن

منه خوش باور ساده، فکر میکردم روبرومی
گاهی اشتباه میکردم، من کدومم تو کدومی

با تو زندگی میکردم، قفس تنگ و سیاهو
عشق تو از خاطرم برد، عشق پر زدن تا ماهو

اما یک روز باد وحشی، رویاهامو با خودش برد
قفس افتاد و شکستو، آینه افتاد و ترک خورد

تازه فهمیدم دروغ بود، دنیایی که ساخته بودم
دردم از اینه که عمری، خودمو نشناخته بودم

تو توو آسمونا بودی، با پرنده های آزاد
منه تن خسته رو حتی، یه دفعه یادت نیفتاد

حالا این قفس شکسته، راه آسمون شده باز
اما تو قفس نشستم، دیگه یادم رفته پرواز

                                                             شایان جعفرنژاد

۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

این دوستانی که دم از جنگ می زنند

از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنند

هم سفره های خلوت آن روزها ببین

این روزها چه ساده به هم انگ می زنند

هرفصل از عاشق رسوا شده هنوز

مارا به رنگ جماعتشان رنگ می زنند

یوسف به بدنامی خود اعتراف کن

کز هرطرف به پیرهنت چنگ می زنند

بازی عوض شده وهمان هم قطارها

از داخل قطار به ما سنگ می زنند

بیهوده دل میند براین تخت روی آب

روزی تمام اسکله ها زنگ می زنند

این دوستانی که دم از جنگ می زنند

ازتیرهای نخورده چرا لنگ می زنند

هم سفره های خلوت آن روزها ببین

این روزها چه ساده به هم انگ می زنند

                                                        روزبه بمانی

۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم

آنقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سروبالای من آن گه که درآید به سماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

۱۳٩۱/۸/۸ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد
زمستان..فصل مرگ آرزوهایش رسید اما
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد
به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پائین شال او دو سیب کال می بافد
تجسم می کند لبخند های دل فریبش را
و برلب های شالش دانه دانه خال می بافد
و می داند که هرگز(مرگ پایان کبوتر نیست)
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
گل پونه..گل شب بو.. بخواب ای ماه غمگینم
و هر شب شعر میخواند زنی که شال می بافد...

تکتم حسینی

۱۳٩۱/۸/۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

یعنی دیگه بچه رو دیگه باغ وحش هم نمیشه برد (از بس بدآموزیه). دیروز نرگس رو بردیم باغ وحش تا با ابنای نوع غیر بشر آشنا بشه، از دیروز هر کسی ازش می پرسه تو باغ وحش چی دیدی، نرگس در جوابش میگه "ج...ش". بچه تقصیری هم نداره خب، دم قفس هر جونوری رفت طرف در حال قضای حاجت بود.

۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

بالشت برمیداری که بدرازی و بازی فوتبال ایران و کره رو تماشا کنی. از اتاق که میای بیرون نرگس خانم میگه "پتو"، نگاهش می کنی، با نگاه نافذش تاکید می کنه که "پتو"، و این یعنی که علاوه بر این که بالشتت رو از دست دادی باید بری و یه پتو هم واسه سرکار خانم بیاری، درگیر یه همچین فرزندسالاری ای شده ایم اخیرا.

۱۳٩۱/٧/٢٦ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

نبض احساس

دلخوری، از بغض پری میفهمم
ناراحتی، غصه داری میفهمم
دلواپس فردای با من بودنی
دلگیری از من اما درگیر منی
داری دل میزنی دل میکنی تو کم کم
من بهت حق میدم من حالت رو میفهمم
نبض احساست رو میگیرم و حالت خوش نیست
این دفعه نیت من خیره تو فالت خوش نیست
دارم میبازمت ای داد بیداد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد (علی بحرینی)

پ.ن.

1- سلام علیکم و رحمت خدا از آن دوستان

2- تا یادم نرفته بگم که این ترانه بالایی رو با صدای مرتضی پاشایی حتما گوش کنید. کلا آلبومش به نظرم بهترین آلبوم پاپ امساله.

3- یکی در مورد ما اشتباه محاسباتی داشت که همین نیم ساعت پیش تلاش نمودیم ذهنشان را منور به افکار خوب بنمایم که نشد یا نخواست یا نتوانستیم، بیهوده تلاشی بود سعی بر پرداخت ذهنی زنگار گرفته از اوهام. دیگه مهم نیست.

4- مدتی خارج بودم، ببخشید بابت غیبتم.

5- اسباب کشی نیز نمودیم، دو ماهه که تراز مالیمون ردیفه، یعنی اجاره بهای منزل و انواع قسط دقیقا برابرند با واریز ماهیانه شرکت. ما می مانیم و یارانه هدفمند شده.

6- عاشقم بر همه عالم. جدی میگم، واقعا. همه رو دوست دارم.

7- امید دارم بتونم که بمونم.

8- گاه تنهایی، گاه توهم است. آخریش همین دیشب ...

9- میخوام ببینم نظر اول رو کی میذاره ها. (به همین علت تا جواب این سوال رو پیدا نکنم به بلاگ هیچکدوم از دوستان سر نمی زنم)

بعدا نوشت

- خب یه نظر اومد، ولی خصوصی! اونم بدون نوم و نشون. البته یه کلمه کلیدی توی نوشته اش هست، "پس کارش". آشنا به نظر میرسه. به هر حال نظر اول اومد؛ لذا شرط برقرار شد و به وب گردی خواهیم پرداخت.

۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها:

دوباره پت‌پت فانوس‌ها، آویز سوسوها

دوباره گوشه ی چشمان من دریاچه قوها

دوباره این زمین با این فراخی تنگ‌مان آمد

نگاه خویش را سمت خراسان کرده آهوها

مپرس از نام آن گیسو سپید آن قله ی مغموم

گرفته در بغل، کوه دماوند است، زانوها

به بالین بلند مادرش، یک کودکی تنها است

کجایید ای عروسک‌ها کجائید ای قلم موها؟

خبر سرد است و بی‌احساس اگر چه با کمی وسواس:

«زمین در هم کشید ابرو به خاک افتاد ناجوها»

نه، ماه روزه می‌تابد صدای بال و پر پیدا است

ارسطوها کجا و منطق‌الطیر پرستوها؟!

ندارم من زبانی جز غزل از شمس تبریزی

شنید آیا صدایم را کسی در برج و باروها؟

ولی دیدم که بانویی کنار چادر سبزی

جدا می‌کرد از دست نحیف خود النگوها

                                 قنبرعلی تابش(شاعر افغان)-برای زلزله آذربایجان

۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: