شامگاه بیست و پنجمین روز از زمستان، همراه بود با یادآوری هایی از آن چه در پستوی ذهن داشتم. و چه شیرین است که بخشی از خاطرات کودکی ات را با همسرت شریک باشی. گذر تنگ خانه پدری پدر در روزهای پایانی جنگ، اهواز، که سرشار بود از جست و خیزهای کودکانه. گذر تنگی که اگر چه به عرض عبور همزمان یک سواری و موتور هم قد نمی دهد اما چه عجب که آن روزها تفریحی نبود که در همان عرض کم قابل اشتغال نباشد. یا حیاط خانه پدری مادر که پر بود از خوشه های انگور کیسه گرفته و گل های شمعدانی، چه لذتی داشت بازکردن کیسه و تناول انگور و دوباره بستن کیسه روی خوش بدون حبه، دزدکی. خواب مستبدانه ظهرانه یا خواب به بهانه برنامه کودک عصر و آب بازی زیر آفتاب داغ خوزستان، استپ آزاد، دیدن بدون اجازه طالع نحس از زیر پتو، پیله های رنگی کرم ابریشم، آدامس سکه و جرقه ای، چاق و لاغر، دوچرخه فرمون خرگوشی، شکار پروانه در کوچه های پادادشهر، خراب کاری های منزل پدر بزرگ همسر، بازی جنوب اهواز و پلی اکریل اصفهان، تگرگ های اهواز، شکار حلزون های تبریزی، تشتک های صاف شده و غیره و غیره و غیره. مرور این خاطرات شیرین همه و البته به همراه خاطرات تلخ فوت پدربزرگ و مادربزرگ ها بیشتر از نیم ساعت زمان لازم نداشت در شامگاه بیست و پنجمین روز از زمستان.

۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: