تا به اینجا
تا به تو
راه زیادی آمده ام...
و حالا مسیر آمده را بازمی گردم
برگه هایم را
یه کیف پر از تو را
زیر بغل می گیرم
تمام حجم اول دیدارمان را
این کافه را
خوب نگاه می کنم
و هر بار
تنها قیافه ام در نظرت کمی آشنا بود
و من با زیبایی دردناک تو
نه! دیگر به این درد پاسخ نمی دهم
می بینی...
پله پله بالا می روم و بالا می آورم
بالا می روم و بالا می آورم 021 را
چون معشوقه ام شعرهایم را نمی خواند
نمی خوانم..
برمی گردم به دور
به خیلی دور...
راحت باش..
تو صدای هیچ گلوله ای را نخواهی شنید...
ردّ رفتنم را پاک می کنم..
نیا.. ادامه ام نده...

ای زیباتر از تمام ستارگان جهان
پیدا نمی شوم
جسدم را که دیدی بپوش مرا
تنم را تنت کن
ترکیب خون رگ هایمان ارغوانی می دهد
و این آخرین شعر من هم
تو می شوی...
من از تو می نوشتم
تو هر که را دوست داری بخوان
که من پیاده توام..
تجریش و شریعتی و نواب و صیاد و هنگام و شباهنگام توام
من انقلاب توام...
چمران نه، هفت تیر خورده ی توام
من به تنهایی
تهرانِ توام....
صد سال پیش از تنهایی ما

۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: