وقتی پای برنامه بچه های دیروز (شبکه تهران) بغضم گرفتم، تازه فهمیدم چه آدم خاطره بازی هستم. یادم افتاد، محله و خونه بچه گی توی اهواز و جمع کردن کفشدوزک و گرفتن سنجاقک و پروانه و سری که با هدیه یه پاره آجر از طرف یه دوست عرب شکست که با رفتن پدر بزرگ احتمالا دیگه به اون محله سرنخواهم زد، گرمای تابستون کرمان و هیجان خرید سگایی که هیچ وقت خریده نشد، سرمای زمستون تبریز و ایل گلی و مدرسه شاهد و جمع کردن حلزون توی باغات اطراف تبریز، چیدن یواشکی انگورای باغچه پدر بزرگ و خونه ویلایی و خواب زوری ظهرها توی اصفهان، خونه ای که بعد فوت پدر بزرگ ویران شد و الان به جای یه مغازه و یه آپارتمان بلند روییده، دیدن یواشکی طالع نحس از زیر پتو، پیاده تا مدرسه رفتن و پول جمع کردن واسه خرید روزنامه و مجله، مدرسه ای که امروز تبدیل به پایگاه بسیج شده، معاون خوش اخلاق دوران دبیرستان که از دست رفت، مدیر قاطع و بداخلاقی که امروز تبدیل به یه کارمند اداری سر به زیر شده، آخریش هم بچه محل های سابق (علی کنگرانی و سید حسینی) که همین چهل روز پیش توی انفجار از دست رفتند و امروز عکسشون رو همه جای شهر به در و دیوار زده شده.

۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: