سوژه واسه نالیدن و غر زدن زیاد هست اما نمی نالم آخه از اون طرف بهونه واسه بالیدن هم زیاد هست اما نمی بالم. به خاطر همینه که سعی می کنم یا ننویسم یا اگه می نویسم وقایع الاتفاقیه بنویسم. مثل الان که گیج و منگم، نمی دونم این همساده قلیون می کشه یا هرچی، هرچی هست بد کوفتیه.

(ادامه این متن شامل مفاهیم و مضامین غیر فرهنگی و حتی ضد فرهنگی می باشد)

کافیه که گرما رو بهش برسونه تا بوش در بیاد، اونوقته که بو از خلل و فرج ساختمون رد میشه و از چیز ما میاد تو و میره تو چیز ما و تاثیرش رو روی روح و روان ما میذاره. ما هم که سست و کم جنبه و بی تجربه، خداییش میز و صندلی جلوی چشمم کج و معوج می شن. این کوفتی از دور که این طور باشه ببین از نزدیک چی کارت بکنه. مردم چه تجربیاتی دارن و ما نداریم، آقا چرا راه دور؟ همین حمید خودمون، زیر 10 ساله که سنش دو رقمی شده، اونوقت. استغفرالله نگم بهتره، اشاعه منکر و یه چیزای فلانی از ریشه فحش می شه. آخ اینجوری که این همساده داره ادامه می ده یواش یواش قوزک چشام دارن هوس یه لیوان قورباغه می کنن، اونم تگری با یه عالمه یخ! خب ادامه می دیم، این چیزایی که این جوونا تو این سن و سال تجربه می کنن رو حتی اون موقع ها اسمش رو هم نمیدونستیم، اون موقع که چه عرض کنم تو این سن هم تجربه نکردیم. زمان ما تابستونا بچه ها یه سینی میذاشتن رو سرشون و خنجرواری می فروختن یا روی یه کارتن دم در فرفره می فروختن یا می رفتن میکانیکی یا اگه دنبال پول نبودن و میخواستن یه حالی بکنن بادبادک هوا می کردن. حالا به جا سینی، ژوژمان رو سرشون دایر می کنن و به جای فرفره، صبح تا شب با همراشون وروره راه میندازن یا با ماشین بابا تو خیابون دنبال تنوع جنس می گردن و اگه فرصتی دست بده به جای بادبادک یه چیز دیگه رو استغفرالله. هرچی می خوام نگم این همساده نمیذاره. البته یه اشراکاتی هم هستا، مثلا تو دوران دبیرستان تا مدرسه رو پیاده گز می کردیم تا با پول تو جیبیامون بتونیم روزنامه بخریم، امروز هم می بینم بچه ها گاهی از این دست پیاده روی ها می کنن، فقط چراییش فرق می کنه. ما هنوز درس رو تموم نکرده رفتیم سر کار، حالا به استاد می گی برنامت واسه بعد از خدمت چیه؟ میگه کارت رو گرفتم اول یه هفته می رم دبی چیز (حال) کنم، بعدشم ببینیم چی پیش میاد. یادش به خیر اولین جایی که رفتم سر کار، حقوقم فقط کفاف هزینه رفت و آمدم رو می داد. اون وقت ها که ما تازه رفته بودیم دانشگاه یادمه که دخترا و پسرا اصلا دو نوع مخلوق بیگانه بودن انگار، حالا درست یادم نیست ما آدم بودیم و دخترا چیز یا برعکس، مهم هم نیست، مهم اینه که یادمه واسه هم خطرناک بودیم. عمق این خطر رو هم ما به صورت فطری می دونستیم هم عزیزان محترم حراست بهش واقف بودن. حالا چی؟ برگشته تو فیسبوکش نظر سنجی گذاشته که ببینه آیا واسه دوستانش مهم هست که همسرشون قبل از ازدواج تجربه چیز داشته یا نه؟ استغفرالله آدم اونجاش چیز میشه باد می کنه. به هرحال رگ آدم هم یه ظرفیتی داره دیگه.ظرفیت هرکسی که مثل این همساده ما نیست. می ترسم اون ادامه بده و من هم ادامه بدم و هی بدیم و بدیم و نهایتا وبلاگم خواننده هاش رو از دست بده.

بعضی وقتا وقتی تغییرات رو می بینم نگران می شم، چون همون که من رو تربیت کرده داره این رو هم تربیت می کنه. اون جاست که به تاثیر مربی تو این مقوله شک می کنم و نگران می شم، نگران آینده.

پانوشت 1: سعی کردم نق نزنم، ولی نشد.

پانوشت 2: این متن رو حتی یکبار هم برنگشتم بخونم.

۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: