1- جالب که امروز همه از من (در واقع همه از هم) می پرسیدن که رأی دادی یا نه؟ و پاسخ همه نه بود ولی آره آقا ما دادیم. دادیم و از دادن خود دلشادیم. ما یکنفر رو قبلا کارمندش بودیم و قبولش هم داشتیم و خوشبتانه هم رأی آورد. شما را چه؟

2- چهار شنبه تموم شد و  پنج شنبه آغازیدن گرفت، این یعنی نرگس خانم یک سال از همسفر شدنش با گردش این کره خاکی به دور خورشید گذشت. ما هم به همین مناسبت به مدت چند ساعت هرچی حرکات (البته فرهنگی و شرعی) از بر بودیم از خودمان در کردیم و هرچی در دسترس بود (البته باز هم فرهنگی و شرعی)  دادیم ملت خوردند. فکر کنم یک سال و نیمی (بعد از درگذشت پسر دایی های عزیز، بهزاد و جلیل) بود که فامیل فقط توی چند تا مراسم عزاداری دور هم جمع شده بودن، این نقصان از طرفی و از طرف دیگر شدت محبوبیت این کوچولوی یکساله موجب شد فک و فامیل بترکونن. احساس می کنم نرگس با اومدنش زندگی همه رو تحت تاثیر قرار داد و نشونش این که حاضر شدن واسه تولدش چندصد کیلومتر راه رو دو روزه بیان و برگردن.

فیلم جشن رو که دیروز می دیدم یهو همین جوری الکی به ذهنم رسید که زمانی می رسه که نرگس این فیلم رو به کوچولوی خودش نشون بده و واسش توضیح بده که این فلانی بود، این فلانی بود و این فلانی، خدا رحمتشون کنه.

۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی