حرفم نمیاد خب! مگه زوره؟

گیر عجب دیکتاتورایی افتادیما.

حالا که زوره باشه، امروز اشتباها نمودیم نیم ساعتی خواب سر ظهری قبل از کلاس. از عادت بد نیم ساعتیش کفاف نمیدهد هیچگاه کیفور شویم. این شد که بودیم در تمام مسیر تا کلاس پشت فرمان خواب. سه ساعتش شد سی ساعت انگار کلاس. این شد که این شد که تحت الذکر متذکر میشم.

برگشتی یه سی دی گذاشتم تو پخش، والیوم صدا رو چرخوندم تا ته چپ، زدم فولدر چهار، یهو شروع شد؛ دیشششششششششششششششششش .....، تو اون شام مهتاب کنارم نشستی، منم صدامو کلفت کردمو والیوم حنجرمو چسبوندم ته که چی بیدار بمونم! آقا افتادیم تو اتوبان، طبق معمول رفتیم راست ترین لاین و انداختیم پشت ماشینا و چراغ و برو و برو و برو تا رسیدیم به یه بچه پر رو! هی چراغ، هی ماچ (حرکتی است بین سپر جلوی ما و سپر عقب وی) راه نداد که نداد، انداختیم بغل تر و یه لایی و جلوی طرف و یه نیش ترمز خرکی و واااااااااااااااااااااای! یه راهنما چپ یکی راست (یه نوع فحاشیه) دیدیم از قضا نوری آبی قرمز اونم چی؟ چشمک زن روی داشبورد رفیقمون روشن شد!!!!!!!! این یعنی گیرت انداختم رفیق، گفتم رفتم تو تلفیزیون،...

بقیش رو هم خودتون حدس بزنید.

 

۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی