آهسته گفتم: -می‌دانید؟ دیشب از آیدا پرسیدم: «اگر دوباره متولد بشوی حاضری تجربه‌ی زندگی با شاملو را تکرار کنی؟» و آیدا گفت: «حتی اگر امکان داشت که هزار بار دیگر از نو متولد شد!» شاملو دو سه بار سر تکان داد و بالاخره گفت: -زنی است با طاقتی استثنایی که همه چیزش منحصر به خودش است... آدم را از رو می‌برد... فکر کن: بیست سال، آن‌هم درست در دوره‌ای از عمرت که برخورداری از مواهب زندگی حق مسلم تو است، چوب بست پرطاقتِ تاکِ شکسته‌ای باشی که در شکسته بودن آن هیچ گناهی متوجه تو نیست... تقصیر از من است. ده سال اول زندگیِ مشترک‌مان سراسر در فقر و استیصال مطلق گذشت. هر دو پایداری کردیم و من به خودم می‌گفتم باشد، فرصت جبرانش هست. فشاری را که متحمل می‌شود و استقامتی را که به من تلقین می‌کند روزی با پاسخ درخوری که به این عشق خواهم داد جبران می‌کنم. چه می‌دانستم درست ده سال پس از آن ده سالِ جهنمیِ فقر و گرسنگی، من ناگهان به این شکل دردناک از پا درمی‌آیم؟... اوایل خیال می‌کردم انگیزه‌ی تحملش فقط حس شدید ترحم و انسانیتی است که میراث اخلاقی پدر و مادرش است -خودم را از این تصوری که باعث می‌شد گوشت تنم زیر دندان‌هایم حس کنم نمی‌بخشم!- او تنها به فرمان عشقی عمل می‌کرد که فقط «می‌بخشید» و در عوض آن توقع هیچ پاداشی نداشت، و من مثل یک کاسب‌کارِ عامی، چرتکه به دست، حساب می‌کردم که در این «معامله» روز‌به‌روز به او بدهکارتر و بدهکارتر می‌شوم... نمی‌دانستم که حتی با همین چرتکه انداختن هم دارم توهینی به او می‌کنم که ضرر نهایی‌اش به خودم برمی‌گردد و ثابت می‌کند لیاقت این عشق را ندارم.

 «یک هفته با شاملو در اتریش»، مهدی اخوان لنگرودی

۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: