بعد از چند سال (احتمالا 5-6 سال) به محله قدیممان سر زدیم. به قول دوستی داهات که عوض نمیشه. همون جوری بود که 6 سال پیش بود.

سوپری محلمان 7 ماه پیش فوت کرده بود و مغازه دست پسرش بود. خدا رحمتش کناد، بسیار متاثر شدم. انصافا مرد نیکی بود. مثل اینکه این اواخر آلزایمر گرفته بود. یک سکته مغزی، 45 روز بستری، 10 روز کما، فشار خون بالا و نهایتا یک سکته قلبی و تمام.

از راننده های خطی یکی فوت کرده بود، مابقی همان بودند که بودند فقط یا شکم برآمده کرده بودند یا گرد گذر عمر بر چهره نشانده بودند. یادم اومد که یه روز دوران لیسانس، صبح خیلی زود، خیلی دیرم شده بود، 20 دقیقه توی ماشین مرحوم منتظر شدم تا پر بشود که نشد، اینجانبم هم درب ماشین مرحوم رو یکبار با غیض و چنان محکم بستم که فکر کنم شاسیش چرخید و رفتم و ماشین بعدی رو دربست کرایه کردم.

دوستان چند نفری ازدواج کرده بودند و از این بین چند نفری به دیار یار کوچیده بودند یعنی نبودند، چند نفری هم مثل خودم بچه دار شده بودند و بودند و سید حسینی و علی کنگرانی هم که پارسال توی انفجار شهید شدند یعنی باید بگم بودند ولی خب نبودند.

حسین یه برگه چسبونده بود روی دیوار مغازه اش که عکس علی بود و زیرش نوشته بود "علی، علی دوست شهید من" دلم گرفت. نمیدونم وقتی دوستی می ره فقط خوبیاش یادت می مونه یا فقط این خوب هایند که می روند؟شنیدم که قدرت انفجار چنان بوده که علی رو فقط از انگشتای پاش شناساییش کردند. با سید هم مدرسه ای بودیم، پدرش هم همکار بود با پدرم و هم آهنگری می کرد. سید هم توی کارگاه کمک می کرد به پدر. یادشون گرامی.

با حسین یاد اون روزا رو کردیم که اینترنت پرسرعت نبود یا حدقل ما نداشتیم، کارت های اینترنت دیال آپ کیمیا، آبی، 50 ساعت + 50 ساعت شبنه رایگان. گفتم بده دستتو ببینم افتادی تو کوزه یا نه؟ بنده خدا افتاده بود، عکس کوچولوش هم پس زمینه ی موبایلش بود.

روح الله کلوپشو تعطیل کرده بود و زده بود تو کار تعمیرات کامپیوتر. لیست و جلد فیلم ها جاشون رو داده بودند به پوستر قطعات کامپیوتر. فقط چندتایی پوستر قدیمی که اون بالای دیوار بود مونده بود. عجیب بوی خاطره می دادن. مارمولک، سام و نرگس، بالای شهر پایین شهر، توکیو بدون توقف. روح الله گرم نگرفت، گمونم مزاحم کاری شدم. ولی رگ خوابش دستم بود. پرسیدم هنوز محرم سنج و دمام می زنی؟ یهو چونه اش گرم شد که آی حرفهای شدیم و پارسال با بچه ها رفتیم حسینیه خوزستانیهای تهران زدیم و فلان و فلان و بهمان. می شد توی چششمام لذتش از تعریف کردن این جریانات رو دید.

نمی دونم چرا همیشه خاطرات باعث بغض می شن. چه خوب و چه بد. بغض اما بغض شیرین.

راستی چرا همیشه قبلنا بهتر از الانا است؟

نبشتم تا بماند یادگار.

۱۳٩۱/۳/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: