اصل مطلب:

دریغا چشم بینایی ندارم

ببین جز جان رسوایی ندارم

اگر رد می کنی رد کن ولی من

به جز درگاه تو جایی ندارم

حواشی:

 می خوام نق نزنم. اصلا این چندوقته پست نذاشتم که نق نزنم. نق بزنم که چی؟ نق بزنم کار فعلی ام درست میشه؟ کار آتی ام کارش درست میشه؟ قیمت رهن و اجاره مسکن که این روزها سخت درگیرشم درست میشه؟ این روزا قوز بالای قوز که کم نداریم.

راستش این چند خط رو نوشتم تا در آینده که احسان برمیگرده بخونه یادش بیاد که ...هیچ، خودش میفهمه.

پس می زنیم تو خط دیالوگ های ماندگار:

1- جنس کجایی؟همین حوالی.همین حوالی چمدانم انگلیسی، دوربینم ژاپنی، کفش هایم تایوانی، پیراهن تابستانیم بنگالی، شورت و جورابم تایلندی، فندک و خودکارم چینی، ساعتم هنگ کنگی، موهام رو یک آرایشگر کوبایی کوتاه میکند و چمن خونم رو یک باغبان مکزیکی، زنم آمریکایی، خواهرم ایرانی، رفقایم تلفنی مکاتبه ای اینترنتی خیالی، شاعر الهام بخشم رومی که سر پیری دلی هم از مدونا ربوده است، نویسنده محبوبم کلمبیایی ساکن اهل مکزیک، سگم فرانسوی، پاتوقم کافه موکا شعبه کالیفرنیا، ساز روح نوازم اسپانیایی، غذای باب میلم فعلا ایتالیایی و شرابم شیراز استرالیا اما خودم از اهالی همین حوالی. (صد سال پیش از تنهایی ما)

2- بی گناه که باشی، مرگ را به زندگی ترجیح می دهی. انتظاری ندارم، جز روییدن دسته ای شمعدانی بر قبرم، از قلبم.(همان)

3-تا به اینجا
تا به تو
راه زیادی آمده ام...
و حالا مسیر آمده را بازمی گردم
برگه هایم را
یه کیف پر از تو را
زیر بغل می گیرم
تمام حجم اول دیدارمان را
این کافه را
خوب نگاه می کنم
و هر بار
تنها قیافه ام در نظرت کمی آشنا بود
و من با زیبایی دردناک تو
نه! دیگر به این درد پاسخ نمی دهم
می بینی...
پله پله بالا می روم و بالا می آورم
بالا می روم و بالا می آورم 021 را
چون معشوقه ام شعرهایم را نمی خواند
نمی خوانم..
برمی گردم به دور
به خیلی دور...
راحت باش..
تو صدای هیچ گلوله ای را نخواهی شنید...
ردّ رفتنم را پاک می کنم..
نیا.. ادامه ام نده...

ای زیباتر از تمام ستارگان جهان
پیدا نمی شوم
جسدم را که دیدی بپوش مرا
تنم را تنت کن
ترکیب خون رگ هایمان ارغوانی می دهد
و این آخرین شعر من هم
تو می شوی...
من از تو می نوشتم
تو هر که را دوست داری بخوان
که من پیاده توام..
تجریش و شریعتی و نواب و صیاد و هنگام و شباهنگام توام
من انقلاب توام...
چمران نه، هفت تیر خورده ی توام
من به تنهایی
تهرانِ توام.... (همان)

4-ه اسمی قرار بود روی نمایشنامه بزارن... یکی گفت قفس، یکی گفت نفس، یکی گفت بالنگ، نه بالنگ! پالنگ.. ، یکی هم گفت.. یعنی من گفتم!
سنگ!
همه یهو برگشتند چرا سنگ؟؟
گفتم:
مگر در آن صبح غریب اولین نقش ها و کلمات را نیاکان بیابان گردمان بر سنگ ها نتراشیدند، مگر نانِ مان را از زیر سنگ بیرون نمی آوریم؟ و نامِ مان به شتاب نمی رود که بر سنگ نوشته شود.. سنگ ما را کسی به سینه نزد..! و تا سرمان به سنگ نخورد آدم نشدیم..

... پس سنگ!
.
.
سنگ رو بعد از اولین شماره بستن! (همان)

5-دوست دارم...
.
.
.
.
اونم به طرز ازدواجی...

۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: