ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنی همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

نی! می غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی؟

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

بگذاشتی­ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می دارد دوست

دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دلشکستگی بر در او

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه­ای بس باشد

مدهوش تو را ترانه­ای بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا؟

ما را سر تازیانه­ای بس باشد

۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: