- هم من بد جایی سوارت کردم هم شما بد جایی ایستادی. هر دوتامون بدیم.

- اختیار دارید، شما اگه به اندازه من بد باشید که خیلیی بد میشه.

- نه ما بدیم که با انقلابمون نسل شما رو سوزوندیم.

این نقطه اغاز درد و دل یه راننده تاکسی بود با من. ادامه مکالمه رو هم حتما می تونید حدس بزنید. نهایتا این که " زمان شاه مردم اصلا مشکلی نداشتند و اینها که اومدن فلان شد و فلان شد و فلان ". من هم سوالی که همیشه توی ذهنم دارم رو از ایشون پرسیدم " اگه مشکلی نداشتید، پس چرا؟ " جوابهایی که داد هم اصلا منطقی نبود و بیشتر شبیه خودزنی بود.

جمع بندی این که، طبق تجربه اندکی که چه تو محیط کار به عنوان سرپرست چند نفر و چه توی اجتماع در ارتباط با کنش ها و واکنش های نوع آدمی داشتم، این مساله برام کاملا روشن شده که نیرو انسانی (توی محیط کار) و مردم (توی جامعه) حداقل توی کشور ما، هرگز از شزایط موجود رضایت خاطر نخواهند داشت. این مساله به خودیه خود نکته منفی ای نیست، اما وقتی با تنگ نظری، برخوردهای عجولانه،فقر انصاف و عدالت، فراموشی تاریخی، چشم و هم چشمی، مقایسه های بی جا و به صورت خلاصه بی منطقی و بی انصافی همراه بشه واسه ی هر سیستمی می تونه سم مهلکی  باشه.

 

۱۳۸٩/۱/٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط احسان نظرات ()
تگ ها: زندگی